خويش را با خبر سازد ، او از روستايى كه در نزديكى كوفه بود و در آنجا مزرعهاى داشت ، پرچم پيكار بر ضدّ جلّاد خون آشام اموى ، « عبيد » را به دوش گرفت و با همراهان و همفكران روشن انديش و غلام خويش به سوى كوفه و براى يارى رسانى به مسلم حركت كرد ، امّا پس از رسيدن به كوفه و برخورد با شرايط آشفتهء شهر و راهبندانها و حكومت نظامى از سوى « عبيد » ، دچار حيرت و سردرگمى شد ، و سرانجام با وسوسهء برخى از نزديكان و اشراف خيانتكار و اموى مسلك ، برايش امان گرفته شد و به اميد روشن شدن اوضاع و دستيابى به ياران ، به زير پرچم امان « عمرو بن حريث » برده شد .
به سوى زندان
آن شب تيره به سحر آمد و بامداد تيرهتر آن روز سياه ، پس از تسلّط كامل باند تاريك انديش و خشونت كيش اموى بر اوضاع ، و شهادت « مسلم » و « هانى » ، آن ميهمان گرانقدر و آن ميزبان غيرتمند ، « عبيد » بار عام داد و برخى آشنايان « مختار » كه زمينه را براى نجات او از دردسر و شرارت « ابن زياد » فراهم آورده بودند ، او را به همراه مردم دنياپرست و نگونسار كه به ديدار جلّاد اموى مىرفتند ، به كاخ او بردند .
ابن زياد بر تختش لميده بود و مردم را انبوه انبوه از برابرش عبور مىدادند و بسيارى بر اثر فريب خوردگى و يا ترس ، پيروزى او را تبريك ، و بر شقاوتى كه مرتكب شده بود دست مريزاد مىگفتند و ذليلانه بر دست پليدش - كه تا مرفق به خون آزاديخواهان خداجو و عدالتخواه و مخالف استبداد و اختناق آغشته بود بوسه مىزدند .
در اين شرايط بود كه بناگاه چشم « عبيد » به مختار افتاد ، از جايش جنبيد و اشاره كرد كه او را بياوريد ! هنگامى كه او را نزديك بردند ، بىهيچ مقدمه و پرسوجو و دليل و گواهى دست به چوب برد و سر و صورت او را آماج ضربات وحشيانه و مرگبار خويش قرار داد و بىآنكه به او كمترين فرصتى براى جواب و دفاع از خويش دهد ، در همان حال نعره برآورد كه : هان ! تو بودى كه مسلم را در خانهات جاى دادى ! و با او بيعت كردى و براى پيروى پسر آشوبگر عقيل . . . در انديشه گردآورى نيرو و امكانات بودى ، و بر ضد نظام اموى و امنيت ملى و آرامش و آسايش جامعه