عموميت داشته و اينكه درد آنها ترف و اسراف و تنعّم از وضع ظالمانهء موجود بوده و اينكه اين منطق را كه پدران ما چنين بودهاند آنها براى خود و براى حمايت از ترف خود تراشيدهاند كه غير مترفين و بيچارههاى ضعيف را كه دعوت جديد براى نجات آنها آمده ، در ناحيهء فكر گمراه كنند كه سنن ماضى لازم الاحترام است و اگر نه خود آنها به آن سنن كوچكترين علاقهاى نداشتند .
قريش ، يعنى اكابر قريش ، به پيغمبر ايراد مىگرفتند كه چرا غذا مىخورد و راه مىرود و چرا گنجى از طلا و باغى پر از ميوه ندارد . آيا واقعاً امثال ابو سفيان و أبو جهل گرفتار شبهه و شك بودند و براى اظهار شك خود اين سخنان را مىگفتند و يا براى القاء شك در ديگران مىگفتند ؟ آنها كه ابراهيم را پيغمبر مىدانستند ، و آيا معتقد بودند كه ابراهيم طعام نمىخورد و در ميان مردم راه نمىرفت و گنجى از طلا و باغى پرميوه داشت ؟ ! همهء اينها بهانه و براى فريب مستضعفين بود .
به هر حال ، قرآن هدف پيغمبران را قيام به قسط معرفى مىكند :
« لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ »
« 1 » . قهراً چون انبياء چنين هدفى دارند ، كسانى كه برهمزنندهء عدل اجتماعى هستند و كفّهء آنها از ترازوى اجتماع چربيده ، مخالفت مىكردهاند و اين بود سرّ بزرگ مخالفت امثال ابو سفيان با پيغمبر كه تا پاى فداى نفرات هم آمدند . پس مخالفت سران قريش با پيغمبر روى همان اصلى است كه فرعون با موسى ، و نمرود با ابراهيم ، و هر قوم پيغمبرى با آن پيغمبر مخالفت مىكردند .
و اما آيهء
« فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ . . . »
؛ از اين آيه چند مطلب استفاده مىشود :
الف . وجوب نهى از فساد در روى زمين و مبارزه با فساد .
ب . اينكه بودن عدد قليلى كافى نيست .
ج . علت العلل فساد ، تَرف است .
د . حافظ بقاى يك ملت ، عدل است و مُلك با كفر باقى مىماند و با بهم خوردنِ تعادل باقى نمىماند .
بيضاوى معناى
« أُولُوا بَقِيَّةٍ »
را
« أُولُوا بَقِيَّةٍ
مِنَ الرَّأْىِ وَ الْعَقْلِ » يا « أُولُو الْفَضْلِ » و يا
هامش
( 1 ) . حديد / 25 .