ما بنشينيم اينجا و بگوييم عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى ؛ يك عامل بزرگ كه حسين عليه السلام را به حركت واداشت ، او را از جا تكان داد ، امر به معروف بود ؛ حسين بن على به امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد ؛ اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر ارزش درجهء اول قائل است ، يعنى آن را يكى از اركان تعليمات خودش مىداند ، اگر اين ركن نباشد ساير تعليمات نمىتوانند كار كنند ؛ اينها درست ، ولى ما چهكار كنيم ؟ آيا ما دائم از گذشته صحبت كنيم ؟ يا گذشته براى آينده است ؟ آينده و گذشته را بايد به يكديگر مربوط و متصل كرد . از نهضت حسينى در همين زمينه بايد استفاده كرد ، مردم را آگاه نمود . ببينيد چه مىكنند ؟ چگونه تبليغ مىكنند ؟ چگونه كتاب مىنويسند و چگونه بايد بنويسند ؟ دربارهء چه مسائلى بايد فكر كنند و دربارهء چه مسائلى حساسيت دارند ؟ ببينيم على بن أبي طالب عليه السلام ، حسين بن على عليه السلام روى چه مسائلى حساسيت داشتند ، ما هم روى همان مسائل حساسيت نشان دهيم . چرا آنها روى مسائلى حساسيت نشان مىدهند و ما روى مسائل ديگر ؟ از اينجا بايد استفاده كنيم كه پولهايمان را چگونه خرج كنيم . آيا ما رشدى در اين زمينه داريم ؟ مىفهميم انفاقى كه در راه خدا به خيال خودمان مىكنيم چه انفاقى است ؟ به خدا قسم من مىترسم زيانى كه ما از راه امر به معروف و نهى از منكر جاهلانه كردهايم يا صدمههايى كه از اين راه به اسلام زدهايم ، از زيان ترك امر به معروف و نهى از منكرمان بيشتر باشد .
من نمىدانم اگر ضرر و منفعت مجموع كتابهاى اسلامى را كه ما منتشر مىكنيم پاى همديگر حساب كنيم ، فايدهاش بيشتر است يا ضررش . همچنين الآن نمىتوانم به طور دقيق بگويم كه اگر پولهايى را كه در راه اسلام و حتى به قصد قربت خرج مىكنيم پاى هم حساب كنيم ، آيا منفعتشان براى اسلام بيشتر است يا ضررشان . چون قرآن صريحاً مىگويد انفاق دو گونه است ، و در مورد يك نوع آن مىگويد :
« مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ »
. يك نوع انفاق را مىگويد مَثَلش مَثَل گندمى است كه در زمين مساعدى كاشته شود ، هفت خوشه در آورد و هر خوشهاى صد دانه باشد و حتى از اين هم بيشتر :
« وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ »
« 1 » . يعنى برخى انفاقهاى در راه خدا اين قدر خير و بركت دارد . اما يك انفاق ديگر هم مثال
هامش
( 1 ) . بقره / 261 .