مىدهد . اينطور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است ؛ ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مىرويم . [ على اكبر سخنى مىگويد ] درست نظير همان حرفى كه اسماعيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام مىگويد « 1 » . گفت : پدر جان ! « أَ وَ لَسْنا عَلَى الْحَقِّ ؟ » مگر نه اين است كه ما برحقّيم ؟ چرا فرزند عزيزم . وقتى مطلب از اين قرار است ، ما به سوى هر سرنوشتى كه مىرويم برويم ، به سوى سرنوشت مرگ يا حيات تفاوتى نمىكند . اساس اين است كه ما روى جادهء حق قدم مىزنيم يا نمىزنيم .
أبا عبد اللَّه عليه السلام به وجد آمد ، مسرور شد و شكفت . اين امر را انسان از اين دعايش مىفهمد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشى را كه شايستهء پسرى چون تو باشد بدهم . از خدا مىخواهم : خدايا ! تو آن پاداشى را كه شايستهء اين فرزند است به جاى من بده ( جَزاكَ اللَّهُ عَنّى خَيْرَ الْجَزاءِ ) . .
به چنين فرزندى ، چقدر پدر مىخواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند ، پاداشى بدهد ؟ حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشوراست . همين جوان در جلوى همين پدر به ميدان رفته است و شهامتها و شجاعتها كرده است ، مردها افكنده است ، ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است ، از ميدان برمىگردد . در چنين شرايطى - و من نمىدانم ، شايد آن جملهاى كه آن روز پدر به او گفت يادش بود - مىآيد از پدر تمنّايى مىكند : « يا ابَهْ ! الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنى وَ ثِقْلُ الْحَديدِ اجْهَدَنى فَهَلْ الى شَرْبَةٍ مِنَ الْماءِ سَبيلٌ ؟ » پدر جان ! عطش و تشنگى دارد مرا مىكشد ، سنگينى اين اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است ؛ آيا ممكن است شربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم ؟ جوابى كه حسين عليه السلام به چنين فرزند رشيدى مىدهد اين است : فرزند عزيزم ! اميدوارم هرچه
هامش
( 1 ) . وقتى ابراهيم عليه السلام به اسماعيل عليه السلام مىگويد : فرزندم ! مكرر در عالم رؤيا مىبينم و اينطور مىفهمم كه ديگر رؤياى عادى نيست بلكه يك وحى است و من از طرف خدا مأمورم سر تو را ببرم ( ابراهيم به فلسفهء اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست ) ، اين فرزند چه مىگويد ؟ آيا مثلًا گفت : بابا ! خواب است ، اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مىشود ، ان شاء اللَّه عمر من زياد مىشود ؟ نه ، گفت :« يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ »( صافّات / 102 ) پدر ! همينكه اين مطلب از ناحيهء خدا رسيده و وحى و امر خداست كافى است ، ديگر سؤال ندارد . وقتى ابراهيم مىخواهد سر اسماعيل را ببرد ، به او وحى مىشود .« فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ . وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ . قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا »( صافّات / 103 - 105 ) ابراهيم ! ما نمىخواستيم كه سر فرزندت را ببرى . هدف ما آن نبود . در آن كار فايدهاى نبود . هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد ، تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد . اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد : پدر تا سرحد قربانى دادن ، و پسر تا سرحد قربانى شدن . ما بيشتر از اين نمىخواستيم . سر فرزندت را نبر .