كردى ؟ آيا من بد امامى براى تو بودم ؟ ( من نمىدانم يك نوبت بوده است يا دو نوبت يا بيشتر ، ولى همهء اينها را كه عرض مىكنم نوشتهاند ) . يك بار مثل اينكه تحت تأثير روحانيت على قرار گرفت ، گفت : « افَانْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِى النّار » « 1 » آيا يك آدم شقى و جهنمى را تو مىتوانى نجات دهى ؟ منِ بدبخت بودم كه چنين كارى كردم ؟ و هم نوشتهاند كه يك بار كه على عليه السلام با او صحبت كرد ، با على با خشونت سخن گفت ، گفت : على ! من آن شمشير را كه خريدم با خداى خودم پيمان بستم كه با اين شمشير بدترين خلق خدا كشته شود ، و هميشه از خدا خواستهام و دعا كردهام كه خدا با اين شمشير بدترين خلق خودش را بكشد . فرمود : اتفاقاً اين دعاى تو مستجاب شده است ، چون خودت را با همين شمشير خواهند كشت .
على عليه السلام از دنيا رفت . او در شهر بزرگى مانند كوفه است . غير از آن عده خوارج نهروانى ، باقى مردم همه آرزو مىكنند كه در تشييع جنازهء على شركت كنند ، بر على بگريند و زارى كنند . شب بيست و يكم ، مردم هنوز نمىدانند كه بر على چه دارد مىگذرد و على بعد از نيمه شب از دنيا رفته است . تا على از دنيا مىرود فوراً همان شبانه ، فرزندان على ( امام حسن ، امام حسين ، محمد بن حنفيّه ، جناب ابوالفضل العباس ) و عدهاى از شيعيان خاص - كه شايد از شش هفت نفر تجاوز نمىكردند - محرمانه على را غسل دادند و كفن كردند و در نقطهاى كه ظاهراً خود على عليه السلام قبلًا معين فرموده بود - كه همين مدفن شريف آن حضرت است وطبق روايات ، بعضى از انبياى عظام نيز در همين سرزمين مدفون هستند - در همان تاريكى شب دفن كردند و احدى نفهميد . بعد محل قبر را هم مخفى كردند و به كسى نگفتند . فردا مردم فهميدند كه ديشب على دفن شده . محل دفن على كجاست ؟ گفتند لازم نيست كسى بداند ؛ و حتى بعضى نوشتهاند امام حسن عليه السلام صورت جنازهاى را تشكيل دادند و به مدينه فرستادند كه مردم خيال كنند كه على عليه السلام را بردند مدينه دفن كنند ، چرا ؟ به خاطر همين خوارج . براى اينكه اگر اينها مىدانستند على را كجا دفن كردهاند ، به مدفن على جسارت مىكردند ، مىرفتند نبش قبر مىكردند و جنازهء على را از قبرش بيرون مىكشيدند . تا خوارج در دنيا بودند و حكومت مىكردند ، غير از فرزندان على و فرزندانِ فرزندان على ( ائمهء اطهار ) كسى نمىدانست على كجا
هامش
( 1 ) زمر / 19 .