پيغمبر به من گفت : من بر امتم از مؤمن و مشرك نمىترسم ، زيرا مؤمن را خداوند به سبب ايمانش باز مىدارد و مشرك را به خاطر شركش خوار مىكند ، و لكن بر شما از هر منافق دلِ دانا زبان مىترسم كه آنچه را مىپسنديد مىگويد و آنچه را ناشايسته مىدانيد مىكند .
در اينجا رسول اللَّه از ناحيهء نفاق و منافق اعلام خطر مىكند ، زيرا عامهء امت ، بى خبر و ناآگاهند و از ظاهرها فريب مىخورند « 1 » و بايد توجه داشت كه هر اندازه احمق زياد باشد ، بازار نفاق داغتر است .
مبارزه با احمق و حماقت ، مبارزه با نفاق نيز هست زيرا احمق ابزار دست منافق
هامش
( 1 ) و لذا در طول تاريخ اسلام مىبينيم هر وقت مصلحى به خاطر مردم و اصلاح وضع اجتماعى و دينى آنان قيام كرده است و منافع سود جويان و بيدادگران به مخاطره افتاده است ، آنها بلافاصله لباس قدس پوشيدهاند و به تقوا و دين تظاهر كردهاند .
مأمون الرشيد ، خليفهء عباسى - كه عياشيها و اسرافهاى او در تاريخ زمامداران معروف و مشهور است - چون علويان را مىبيند كه دست به نهضت زدهاند ، جبّهاش را وصله مىزند و با لباس وصلهدار در اجتماعات ظاهر مىگردد كه ابوحنيفهء اسكافى - كه از درهم و دينار او نيز استفاده نكرده و بهرهاى نبرده است - مأمون را بر اين كار مىستايد و مدح مىگويد :مأمون ، آن كز ملوك دولت اسلام * هرگز چون او نديد تازى و دهقانجبّهاى از خز بداشت بر تن و چندان * سوده و فرسوده گشت بر وى و خلقانمر ندما را از آن فزود تعجب * كردند از وى سؤال از سبب آنگفت ز شاهان حديث ماند باقى * در عرب و در عجم نه توزى و كتانو ديگران هر كدام به نحوى سياست مخرب و كوبندهء « قرآن بر نيزه » را پيش گرفتند و تمام زحمتها و فداكاريها را درهم كوبيدند و نهضتها را در نطفه خفه كردند و اين نيست جز از جهالت و نادانى مردم كه ما بين شعارها و واقعيات تميز نمىدهند و از اين رو راه نهضت و اصلاح را به روى خويش بستند و آنگاه بيدار گشتند كه مقدمات ، همه خنثى گشته و بايد راه را باز از سر گرفت .
از جمله نكتههاى بزرگى كه از سيرت على مىآموزيم اين است كه اينچنين مبارزهاى اختصاص به جمعيتى خاص ندارد بلكه در هر جا كه عدهاى از مسلمانان و آنان كه در زىّ دين قرار گرفتهاند آلت پيشرفت بيگانگان و پيشبرد اهداف استعمارى شدند و استعمارگران براى تضمين منافع خود به آنان تَتَرُّس كردند و آنان را براى خويش سپر گرفتند كه مبارزهء آنان بدون از بين بردن آن سپرها امكان پذير نيست ، بايد ابتدا با سپرها مبارزه كرد و آنها را از بين برد تا سد راه بر طرف گردد و بتوان بر قلب دشمن حمله برد . شايد تحريكات معاويه در خرابكارى خوارج مؤثر بوده و بنابراين آن روز هم معاويه و يا دست كم امثال اشعث بن قيس ، عناصر خرابكار و ناراحت ، به خوارج تترّس كرده بودند .
داستان خوارج اين حقيقت را به ما مىآموزد كه در هر نهضتى اول بايد سپرها را نابود كرد و با حماقتها جنگيد همچنانكه على پس از جريان تحكيم ، اول به خوارج پرداخت و سپس خواست تا باز به سراغ معاويه رود .