آنها بدون كوچكترين اختلافى با اتفاق نظر عمرو عاص ، عصارهء نيرنگها را انتخاب كردند . على ، عبد اللَّه بن عبّاس سياستمدار و يا مالك اشتر ، مرد فداكار و روشن بين باايمان را پيشنهاد كرد و يا مردى از آن قبيل را ، اما آن احمقها به دنبال همجنس خويش مىگشتند و مردى چون ابوموسى را كه مردى بىتدبير بود و با على عليه السلام ميانهء خوبى نداشت انتخاب كردند . هرچه على و دوستان او خواستند اين مردم را روشن كنند كه ابوموسى مرد اين كار نيست و شايستگى اين مقام را ندارد ، گفتند :
غير او را ما موافقت نكنيم . گفت : حالا كه اينچنين است ، هرچه مىخواهيد بكنيد .
بالأخره او را به عنوان حكم از طرف على و اصحابش به مجلس حكميت فرستادند .
پس از ماهها مشورت ، عمرو عاص به ابوموسى گفت : بهتر اين است كه به خاطر مصالح مسلمين نه على باشد و نه معاويه ، سومى را انتخاب كنيم و آن جز عبد اللَّه بن عمر ، داماد تو ، ديگرى نيست . ابوموسى گفت : راست گفتى ، اكنون تكليف چيست ؟
گفت : تو على را از خلافت خلع مىكنى ، من هم معاويه را . بعد مسلمين مىروند يك فرد شايستهاى را كه حتماً عبد اللَّه بن عمر است انتخاب مىكنند و ريشهء فتنهها كنده مىشود . بر اين مطلب توافق كردند و اعلام كردند كه مردم جمع شوند براى استماع نتايج حكميت .
مردم اجتماع كردند . ابوموسى رو كرد به عمرو عاص كه بفرماييد منبر و نظريهء خويش را اعلام داريد . عمرو عاص گفت : من ؟ ! تو مرد ريش سفيد محترم از صحابهء پيغمبر ؛ حاشا كه من چنين جسارتى را بكنم و پيش از تو سخنى بگويم . ابوموسى از جا حركت كرد و بر منبر قرار گرفت . اكنون دلها مىتپد ، چشمها خيره گشته و نفسها در سينهها بند آمده است . همگان در انتظار كه نتيجه چيست ؟ او به سخن درآمد كه ما پس از مشورت ، صلاح امت را در آن ديديم كه نه على باشد و نه معاويه ، ديگر مسلمين خود مىدانند هر كه را خواسته انتخاب كنند ، و انگشترش را از انگشت دست راست بيرون آورد و گفت : من على را از خلافت خلع كردم همچنانكه اين انگشتر را از انگشت بيرون آوردم . اين را گفت و از منبر به زير آمد .
عمرو عاص حركت كرد و بر منبر نشست و گفت : سخنان ابوموسى را شنيديد كه على را از خلافت خلع كرد و من نيز او را از خلافت خلع مىكنم همچنانكه ابوموسى كرد ، و انگشترش را از دست راست بيرون آورد و سپس انگشترش را به دست چپ كرد و گفت : معاويه را به خلافت نصب مىكنم همچنانكه انگشترم را در
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩٧