مىدهند ، در چنين جامعهاى آنچنان زندگى كن كه مسلمان تو را از خود بداند و بخواهد تو را پس از مرگ با آب زمزم بشويد و هندو نيز تو را از خويش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند .
غالباً خيال مىكنند كه حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز « اجتماعى بودن » همين است كه انسان همه را با خود دوست كند . اما اين براى انسان هدفدار و مسلكى - كه فكر و ايدهاى را در اجتماع تعقيب مىكند و دربارهء منفعت خودش نمىانديشد - ميسر نيست . چنين انسانى خواه ناخواه يكرو و قاطع و صريح است مگر آنكه منافق و دورو باشد . زيرا همهء مردم يك جور فكر نمىكنند و يك جور احساس ندارند و پسندهاى همه يكنواخت نيست . در بين مردم دادگر هست ، ستمگر هم هست ، خوب هست ، بد هم هست . اجتماع منصف دارد ، متعدى دارد ، عادل دارد ، فاسق دارد ، و آنها همه نمىتوانند يك نفر آدم را كه هدفى را به طور جدى تعقيب مىكند و خواه ناخواه با منافع بعضى از آنها تصادم پيدا مىكند دوست داشته باشند . تنها كسى موفق مىشود دوستى طبقات مختلف و صاحبان ايدههاى مختلف را جلب كند كه متظاهر و دروغگو باشد و با هر كسى مطابق ميلش بگويد و بنماياند . اما اگر انسان يكرو باشد و مسلكى ، قهراً يك عدهاى با او دوست مىشوند و يك عدهاى نيز دشمن ؛ عدهاى كه با او در يك راهند به سوى او كشيده مىشوند و گروهى كه در راهى مخالف آن راه مىروند او را طرد مىكنند و با او مىستيزند .
بعضى از مسيحيان كه خود را و كيش خود را مبشّر محبت معرفى مىكنند ، ادعاى آنها اين است كه انسان كامل فقط محبت دارد و بس ، پس فقط جاذبه دارد و بس ، و شايد برخى هندوها نيز اينچنين ادعايى را داشته باشند .
در فلسفهء هندى و مسيحى از جمله مطالبى كه بسيار به چشم مىخورد محبت است . آنها مىگويند بايد به همه چيز علاقه ورزيد و ابراز محبت كرد و وقتى كه ما همه را دوست داشتيم چه مانعى دارد كه همه نيز ما را دوست بدارند ، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت ديدهاند .
اما اين آقايان بايد بدانند تنها اهل محبت بودن كافى نيست ، اهل مسلك هم بايد بود و به قول گاندى در اين است مذهب من محبت بايد با حقيقت توأم باشد و اگر با حقيقت توأم بود بايد مسلكى بود ، و مسلكى بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 227
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٢٧