أَنْداداً .
مىبينند كه اگر آنها را مقصر و مسئول بشمارند كه نمىشود ، مىآيند به گردن روزگار مىاندازند ، مىگويند اين مكر روزگار بود ، فريب روزگار را خورديم . البته شما به ما امر مىكرديد ( راست مىگويند ) ، ما هم نبايد مىپذيرفتيم و چه بكنيم كه فرمان شما را پذيرفتيم .
وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ
وقتى عذاب را مىبينند پشيمانى خودشان را مخفى مىكنند . پشيمانى علامت مقصر بودن است . آدم از كارى كه خودش مقصر است پشيمان است . كارى را كه مقصر نيست و اتفاق افتاده ، او كه تقصير نداشته كه پشيمان باشد . كلمهء « ندامت » را كه قرآن مىآورد مىخواهد بگويد هيچ اجبارى در كار نبوده .
وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِي أَعْناقِ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ
« 1 »
.
از
الَّذِينَ كَفَرُوا
شروع شد ، بعد همهء آنها با صفت
الظَّالِمُونَ
توصيف شدند ، بعد اين
الَّذِينَ كَفَرُوا
و
الظَّالِمُونَ
عموماً به دو گروه تقسيم شدند : گروه مستضعف و گروه مستكبر ، دو مرتبه در پايان امر همهشان را با صفت
الَّذِينَ كَفَرُوا
توصيف كرد :
وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِي أَعْناقِ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ .
پس برداشت اول از همه كفر است ، برداشت دوم از همه ظلم است ، برداشت سوم تقسيم اينهاست به مستضعف و مستكبر ، و در برداشت چهارم دومرتبه از همهء اينها برداشت كفر كرده است .
ريشهء فسادها ، مترفين
بعد قرآن يك اصل كلى ذكر مىكند ، همين اصلى كه در مقدمهء داستان راستان نوشتم ، با توجه و الهام از جملهاى كه اميرالمؤمنين در نامهء خود به مالك اشتر راجع به عامّه و خاصّه دارد . عامّه همين گروه به اصطلاح تودهء مردم هستند . خاصّه آنهايى كه امتيازات را به خودشان اختصاص دادهاند . حضرت به مالك توصيه مىكند كه عامّهء مردم را داشته باش و مراعات حال عامّه را بكن و تكيهات بر عامّهء مردم باشد نه بر خاصّه . بعد حضرت اين گونه تعليم مىكند ( خلاصهاش اين است ) كه خاصّه يك مردمى هستند كه عادت كردهاند به اينكه زياد بگيرند و كم بدهند ( كم كار كنند ) ، يك مردم پرتوقع و كم كار ، و اينها هيچ قابل اعتماد نيستند . برعكس ، تودهء مردم توقعشان كمتر و خدمتشان بيشتر است . آنجا من ذكر كردم كه غالباً صلاح از پايين به بالا سرايت مىكند ، فساد از بالا به پايين مىريزد ، يعنى غالباً صلاح و فساد دو جهت متضاد را دارند : فساد از طبقهء بالا مىريزد و به طبقهء پايين سرايت مىكند ، يعنى طبقهء بالا طبقهء پايين را فاسد مىكند . برعكس ، صلاح و اصلاح از پايين به بالا حركت مىكند ، يعنى طبقهء پايين است كه وقتى صالح شد صلاحش حتى مىتواند طبقهء بالا را هم اصلاح كند ، كه اين اصلِ قرآنى است .
هامش
( 1 ) سبأ / 33 .