مىتوان گفت كه مطابقت با واقعيت دارد ، ولى آن قسمتهايى كه لازمهء ساختمان ذهن است ، از كجا مىتوان اطمينان پيدا كرد كه حكايتگر واقعيت بيرون و شناخت آن باشد . مثلًا كانت عليت را ساختهء ذهن مىداند ؛ با قبول اين حرف ، ديگر از كجا مىتوان اطمينان پيدا كرد كه اساساً واقعيتى در عالم بيرون وجود دارد ؟ چون از راه علت بودن واقعيت خارجى براى پيدايش مفاهيم در ذهن است كه ما به خارج پى مىبريم ، يعنى پيدايش برخى از مفاهيم را در ذهن معلول وجود واقعيت خارجى مىدانيم و اگر عليت هم ذهنى باشد از كجا مىتوان به واقعيت خارجى رسيد ؟ اينجاست كه نوبت به هگل مىرسد . حالا ملاحظه كنيد كه در اين شرايط و با اين مشكلاتى كه در راه شناخت وجود داشت ، آيا هگل چارهاى جز اين داشت كه قائل به وحدت ذهن و عين بشود ؟
هگل آمد همان مقولات كانت را با قدرى تصرف پذيرفت ولى ميان ذهن و عين فاصله قائل نشد . با مقدماتى كه هگل چيد مشكل شناخت كه از زمان لاك و هيوم به وجود آمده بود [ طبق مبانى او ] حل مىشود « 1 » .
پس اشكال ما به مبناى دوم هگل اين است كه وحدت ذهن و عين مردود است و مشكل شناخت به اسلوب فلسفهء اسلامى بايد حل شود . خود اروپاييها هم به هگل اشكال كردند كه اگر ذهن و عين يكى باشند خطا ديگر معنى ندارد ، چون خطا در واقعيت كه متصور نيست ، خطا مربوط به ذهن است . بنابر حرف هگل همهء معقولات بايد درست باشند در صورتى كه بسيارى از معقولات نامعقولند .
اشكال ديگر اينكه : ذهن مربوط به انسان است . اگر فرض شود كه انسانى در عالم نباشد ، ديگر واقعيتى در عالم وجود نخواهد داشت ؟ يا نه ، انسان خودش واقعيتى است كه كشف مىكند واقعيتهاى ديگر را ، نه اينكه خودش عين واقعيتهاى ديگر است ؟
از اين اشكالها بالاتر ، اشكالى است كه به طرز عمل ديالكتيك هگل وارد است و همان قياسهاى ذهنى كه تشكيل داده نادرست است .
هامش
( 1 ) . اين مسأله شناخت ، در فلسفهء ما به صورت ديگرى حل شده است و در عين اينكه شناخت از يك سلسله عناصر حسى و عناصر عقلى كه به صورت معقولات ثانيه در ذهن وجود دارند تشكيل يافته است باز مشكل شناخت حل شده است و رابطهء ذهن و خارج هم محفوظ است . اين مسأله بايد در جاى خود بحث شود .