كه آنها را هم مثل دكارت « عقليون » مىنامند كه ابزار معرفت را فقط عقل مىدانند .
بعد مكتبى در انگلستان به وجود آمد كه از فيلسوفى به نام « جان لاك » شروع مىشود و بعد فيلسوفان ديگرى آمدند و تأكيد بر نظريات او كردند . طبق نظر او مطلب درست برعكس است و تمام شناساييها از حس شروع مىشود و عقل هيچ اصالتى ندارد . اين جمله از لاك معروف است كه گفت : « هيچ چيزى در عقل وجود ندارد كه از راه حس وارد نشده باشد » . كار عقل از نظر اينها فقط تجزيه و تركيب و تجريد و تعميم فراوردههاى حس است ؛ مثل كارخانهاى است كه مادهء خامش از راه حس به آن وارد مىشود و خودش نمىتواند مواد خام ايجاد كند . بنابراين هر فكرى كه ريشهاى از حس داشته باشد مىتواند حقيقت باشد و اگر ريشهء حسى نداشته باشد باطل و خيال است .
بعد از اينها نوبت به هيوم رسيد . او آمد تأكيد فراوانى بر اين مطلب كرد و افكار بشر را مورد تحليل و بررسى قرار داد و به اين نتيجه رسيد كه بسيارى از افكار مفكرين و فلاسفه ريشهء حسى ندارد ، لذا بىارزش و دور ريختنى است ، حتى مفهوم « عليت » را بايد كنار گذاشت چون عليت كه محسوس انسان نيست ؛ ضرورت ، امكان ، امتناع ، قوه ، فعليت و دهها نظاير آن ، همه و همه بىارزش و بىاعتبارند چون انتزاع ذهن هستند و ريشهاى در حس ندارند .
بعد از هيوم ، كانت آلمانى آمد و نظر هيوم را تأييد كرد ولى ديد كه اگر به آنچه كه هيوم آورده است قناعت كند پايهء معرفت و شناخت انسان فرو مىريزد و ديگر معرفت و علمى در عالم وجود نخواهد داشت . لذا كانت آمد قائل به دو مبدأ براى معرفت شد : يك سلسله معانى و مفاهيمى است كه ذهن از خارج مىگيرد و يك سلسله از معانى و مفاهيم است كه ذهن از خود قبلًا دارد . حتى مفهوم زمان و مكان هم محسوس نيست ، اينها از قبليات ذهن هستند . او آمد دوازده مقوله ترتيب داد كه اين مقولهها مقولههاى شناخت هستند . مقولات او از نظر ما يا معقولات ثانيهء منطقى هستند و يا معقولات ثانيهء فلسفى .
كسانى كه بعد از كانت آمدند ، يك ايراد اساسى بر فلسفهء كانت وارد كردند و گفتند لازمهء حرف كانت اين است كه شناخت تنها يك قسمتش با واقعيت ارتباط داشته باشد و بقيهاش ساختهء خود ذهن باشد ، و حال آنكه ما مىخواهيم شناخت شناخت واقعيت باشد . طبق حرف او آن قسمت از شناخت را كه پايهاش حس است
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 888
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٨٨