است يا حركت علت تضاد ؟ خود اين آقايان هم قبول دارند كه شئ ضد خودش را بالقوه دارد ، و اين ضد بايد رشد كند تا شئ ( تز ) را از بين ببرد ، پس خود اين تضاد درونى معلول يك حركت عمومى است ، نه اينكه تضاد حركت را ايجاد كند . ولو اينكه خود اين تضاد هم منشأ يك تغيير و حركتى بشود ما نمىتوانيم تضاد را در كل عالم ، اصل بگيريم و بعد بگوييم اين تضاد است [ كه ] حركت را در عالم ايجاد مىكند .
اگر هگل اين حرف را مىزد ، براى اين بود كه معقول و محسوس را يك چيز مىديد و در انتزاع ذهنى خودش اشتباه كرده بود و مىگفت : هستى هست ، ولى هستى مطلق عين نيستى است ، پس نيستى از هستى انتزاع مىشود . بعد مىگفت : در عالم عين هم نيستيها از هستيها انتزاع مىشوند .
هگل حرفى مىزد كه از ريشه خراب بود ، ولى با پذيرفتن آن مبناى نادرست مىتوانست چنين چيزهايى بر آن بنا كند و اين گونه سخنهاى نامربوط بهم ببافد و بگويد در عالم عين نيز مانند عالم ذهن حركت از تضاد انتزاع مىشود نه تضاد از حركت . مىگفت : شدن از تضاد انتزاع مىشود . مىگفت اولين مقولهاى كه ذهن آن را وضع مىكند مقولهء هستى است ، در مرحلهء بعد ذهن مىبيند كه هستى مطلق وجود ندارد ، لذا حكم مىكند كه هستى نيست ( و از همينجا روشن مىشود كه هگل اصالة الماهيتى فكر مىكرده است و اينكه بعضيها مىگويند هگل هم اصالت وجودى فكر مىكرده اشتباه است ) ، پس نيستى عارض هستى شده و نيستى از هستى انتزاع مىشود . بعد مىگويد : همينقدر كه نيستى در هستى وارد شد هستى شد نيستى ، پس هستى در عين اينكه هستى است نيستى است ، و از اينجا ذهن مقولهء « شدن » را انتزاع مىكند ، پس حركت منتزع از هستى و نيستى است ، و لذا درست است كه گفته شود هستى و نيستى وقتى در يكديگر فرو مىروند حركت انتزاع مىشود . بنابراين اگر آن انتزاعات ذهنى او درست مىبود « شدن » معلول تضاد بود ولى اينها كه اين حرف را قبول ندارند ( و اساسا هم درست نيست ) ، پس چطور مىتوانند بگويند حركت ناشى از تضاد است ؟ اينها كه تضاد را و همچنين حركت را يك امر عينى مىگيرند ، چطور مىتوانند حركت را معلول تضادها بدانند و بعلاوه خود تضادها چگونه توجيه مىشوند ؟ وقتى در عالم جز حركت چيزى وجود ندارد ، خود ناشى شدن ضدى از ضدى و رشد كردن ضد در آن ، همه تحت قانون حركت خواهد بود ، پس بنابر قول اينها حركت بايد بر تضاد تقدم داشته باشد نه تضاد بر حركت .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 863
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٦٣