فيليسين شاله مىگويد ما ده مورد ، بيست مورد ، هزار مورد را تجربه مىكنيم ، مىبينيم كه در اين موارد [ فلان پديده ] به اين صورت است ، بعد به اتكاى اين اصل كه « طبيعت جريان متحدالشكلى را طى مىكند » آن را تعميم مىدهيم . مىرويم سراغ خود اين قانون كه يك قانون كلّى است ؛ اين قانون كلّى از كجا به دست آمده ؟ خودش متوجه اين نكته هست : اگر بگوييم خود اين قانون هم يك قانون تجربى است پس تعميم دادن آن با كمك چه قانونى بوده است ؟ آيا خودش را به كمك خودش تعميم دادهايم ؟ مىگويد چنين چيزى كه دور و محال است ، پس اين معمّاى علم حل نمىشود .
خير ، اين معماى علم حل شده است . ما مىگوييم در خلال و لابلاى هر شناسايى منطقى تجربى ( همين كه همه قبول دارند ) يك شناسايى تعقلى قياسى استدلالى محض وجود دارد كه آن ، تكيهگاه شناسايى تجربى است . بنابر اين عقل بر تجربه تقدّم پيدا مىكند ، يعنى اگر شناسايى عقلى برهانى كه متكى بر بديهيّات اوليه است نبود ، شناسايى تجربى منطقى محال بود وجود پيدا كند . اينجاست كه ما در مسألهء شناسايى به يك نكتهء بسيار پر ارزشى مىرسيم كه عدهء كمى از فيلسوفان دنيا به آن توجه كردهاند و آن راهحل اين مسأله است كه چگونه شناسايى احساسى و سطحى به شناسايى منطقى تبديل مىشود ؟ يكى مىگويد گذار از كمّيت به كيفيت است ، كه معنايش هيچ و پوچ [ و ايدهآليسم مطلق ] است . ديگرى مىگويد به اتكاى اين قانون است كه « طبيعت جريان متحدالشكلى را طى مىكند » بعد خودش از خودش سؤال مىكند كه خود اين قانون از كجا تعميم پيدا كرده است ؟ به كمك خودش ؟ اينكه دور است ! پس اين معما لاينحل باقى مىماند .
از اين آقاى فيليسين شاله يك سؤال ديگر بايد كرد : شما مىگوييد خود اين قانون به اتكاى خودش نمىتواند تعميم پيدا كند ، چرا نمىتواند ؟ مىگوييد دور است . آقاى فيليسين شاله ! چرا دور اشكال داشته باشد ؟ مگر « دور محال است » خودش يك قانون تجربى است ؟ آيا ما تجربه كرديم و ديديم دور محال است ؟ اصلا محال قابل تجربه است ؟ محال يعنى آنكه وجود ندارد و محال است كه وجود پيدا كند و امكان وجودش هم نيست . شيئى تجربه مىشود كه وجود داشته باشد . اينكه تو خودت در اين معمّا گير كردهاى به اتكاى يك قانون عقلى محض است و آن اينكه « دور محال است » . نمىتوانى بگويى دور محال نيست ، پس « دور محال است » را از كجا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 414
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤١٤