ماهيت داده باشد ، پس هيچ پيوندى ميان شناخت منطقى و شناخت سطحى ، و هيچ پيوندى ميان شناخت منطقى و عالم عين وجود ندارد ، چرا ؟ زيرا وقتى عالم عين به عالم ذهن بيايد - مثلًا مانند تصاوير دستگاه فيلمبردارى صورتبردارى شود - صورتها تغيير ماهيت مىدهد ، وقتى تغيير ماهيت بدهد اصلا رابطهاش با عالم عين قطع مىشود ؛ هم رابطهء شناخت منطقى با شناخت سطحى ، و هم رابطهء شناخت منطقى با عالم عينى قطع مىشود ، يعنى به ايدهآليسم « 1 » مطلق - آن ايدهآليسم منفور كثيف - منتهى مىشود ؛ چون مىگويد آن چيزى كه من اول احساس كردم مثلًا آب بود ، بعد بخار شد . درست مثل اين است كه من آب را ببينم ولى در مرحلهء شناخت منطقى براى من بخار باشد نه آب . آنكه در عالم عين است آب است ، در شناخت منطقى من آب تبديل به امر ديگرى شده است ، تبديل به ماهيّت ديگرى شده است ، ماهيّت شناخت عوض شده است . وقتى ماهيّت شناخت عوض شود ديگر شناخت ، شناخت نيست .
اينها اساساً مسائل شناخت را نمىدانند . فيلسوفان بزرگ - حتى در خود اروپا - مثل كانت و هگل مسائل و معماهاى شناخت را درك مىكردند و چون درك مىكردند در مقام پيدا كردن راهحل بودند گو اينكه نتوانستند راهحل درست پيدا كنند . ولى اين آقايان نمىدانند معمّا چيست [ و مىگويند ] كانت ايدهآليست است ، هگل ايدهآليست است . اصلا در مسائل شناخت ، ايدهآليستى در دنيا وجود ندارد . كانت بيچاره اگر گفته است زمان و مكان عينى نيست ، دچار صدها اشكال در مسألهء شناخت بوده است ، آخر به اين راهحل رسيده و راه حلش هم درست نيست .
فرق است ميان اشتباه كردن يك فيلسوف و حتى اشتباه نكردن يك عامى ؛ يعنى اشتباه كردن يك فيلسوف بر اشتباه نكردن يك عامى ترجيح دارد تا چه رسد بر اشتباه كردن يك عامى ، چرا ؟ زيرا يك فيلسوف در تلاش است كه خود را به قلّهاى برساند ، از يك راه پر پيچ و خم كوهستانى - كه راه شوسهاى نيست - مىخواهد به تنهايى بالا برود ( در حالى كه گاهى جهتها برايش نامشخص مىشود ) بلكه خودش را به قلّه برساند . آدم قهرمان از اين پيچ به آن پيچ و از اين دره به آن دره مىرود و بر سر صد دوراهى قرار مىگيرد ، به خوبى مىفهمد كه از كدام طرف بايد برود ، ولى به صد و
هامش
( 1 ) .idealism[ ايدهآليسم ] يعنى اينكه انسان در عالم درونش يك سلسله انديشهها و افكار داشته باشد كه هيچ پيوندى با عالم بيرون ندارد .