با يكديگر خلط كرد . تجدد ، همين امر نسبىِ انتزاعى است . البته كلمهء « انتزاعى » نبايد موجب اشتباه شود . گاهى مراد از انتزاعى « انياب اغوالى » است . انتزاعى در اينجا يعنى موجود به وجود منشأ انتزاع ؛ يعنى آن كه اولًا و بالذات موجود است منشأ انتزاع است ، كه آن چيزى است كه اين امر انتزاعى از آن قابليت انتزاع دارد . امر انتزاعى يك موجود درجه دوم است كه به اعتبار يك شىء ديگر موجود است .
« متجدد » آن است كه متصف به صفت تجدد مىشود كه همان متحرك است . « ما فيه التجدد » كه از آن به « ما به التجدد » هم تعبير مىشود عبارت است از مقولهاى كه حركت در آن مقوله واقع مىشود .
در مورد جسم و بياض هم شبيه اين تعبير را داريم . يكى « ابيضية هذا الجسم » يا « كون هذا الجسم ابيضاً » ، دوم بياض و سوم جسم . آنچه اولًا و بالذات موجود است ، جسم است و بياض . بياض همان نفس ابيضيت است و همان است كه « ابيض بالذات » است . جسم ، آن حقيقتى است كه « ذو بياض » است و به تعبير ديگر آن چيزى است كه وجود بياض وجود ناعت است براى آن . اينجا يك مفهوم ديگر هم انتزاع مىكنيم و آن مفهوم « ابيضية هذا الجسم » است كه يك امر سومى در كنار جسم و بياض نيست بلكه يك مفهوم انتزاعى است .
با آنچه در اينجا در مورد حركت و تجدد بيان كرديم نمىخواهيم بگوييم كه حركت موجود نيست بلكه در صدد تحليل معناى حركت هستيم . يك وقت كسى اشتباه نكند كه « حركت يك امر نسبى و انتزاعى است » يعنى حركت وجود ندارد و نقطهء مقابلش يعنى سكون وجود دارد . ما مىگوييم وقتى همان را كه ما و شما حركت مىناميم تحليل مىكنيم ، مىبينيم آن چيزى كه غيرقارالذات است خود حركت نيست . ما قائل به غير قارالذات هستيم ولى مىخواهيم بگوييم آن كه غير قارالذات است ، در واقع طبيعت و هر مقولهاى است كه در آن مقوله حركت واقع مىشود . اما حركت ، نفس عدم قرار الذات است نه چيز ديگر .
برخى نتايج انتزاعى بودن حركت
اين مطلب براى آنچه كه در باب ربط حادث به قديم گفته خواهد شد مفيد است . در باب ربط متغير به ثابت كه قبلًا گذشت گفتيم كه قدما امثال بوعلى مىگويند آن چيزى كه ميان ثابت و متغير و ميان قديم ازلى و حادث ، رابطه است حركت است