يك امتداد و كشش است و « آن » تنها اعتبار ذهن است . « آن » كه در باب زمان معقول است « آن » ى است كه متفرع بر زمان است يعنى حد زمان ، حد مشترك دو زمان ، اما « آن » ى كه زمان متفرع بر آن باشد يعنى زمان از آن تشكيل شده باشد موهومى بيش نيست و چنين چيزى وجود ندارد . پس فرض آنات درست نيست و زمان يك امر ممتد است ، كه بعد در اين باره در بحث مربوط به « آن » بيشتر بحث خواهيم كرد .
مسافت هم از همين قبيل است . اين اشتباه است كه بگوييم از اين ديوار تا آن ديوار واقعاً چند ميليارد نقطه به معناى جزء لايتجزى وجود دارد . مسافت هم در ذات خودش يك حقيقت ممتد است . پس حركت عبارت شد از تحقق يك امر ممتد در مدتى از زمان و در مسافتى معين كه هركدام از زمان و مسافت هم يك امر ممتد و كششدار است . پس مثلًا أينى كه در اينجا فرض مىكنيم خود يك امر كششدار است .
حاصل نظريهاى كه از آن چهار نظريه پذيرفتيم اين شد كه معناى حركت در مقوله اين است كه « للمتحرك فى كل آن فرد من المقولة » . در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه آيا اين همان نظريهء مردود نيست كه حركت را مجموع سكونات ، زمان را مجموع آنات ، و مسافت را مجموع نقاط مىداند ؟ پاسخ اين است كه اين نظريه مىگويد : « للمتحرك فى كل آن فرد من المقولة بالقوة » نه بالفعل ، در حالى كه لازمهء آن نظريهء مردود اين بود كه « للمتحرك فى كل آن فرد بالفعل من المقولة » .
حال كه طبق قول چهارم در هر آن يك فرد بالقوه داريم پس در اينجا چه چيزى بالفعل است ؟ پاسخ اين است كه ما دو فرد داريم : فرد بالفعل و فرد بالقوه . فرد بالفعل مقوله فرد زمانى و كششدار است و فرد بالقوهء مقوله فرد فرضى است . فرد بالفعل كه يك واحد كششدار است قابل اين است كه ذهن آن را به افراد بالقوه تقسيم كند . در اينجا « بالقوه » يعنى براى ذهن قابل تقسيم است ، پس در اينجا واقعاً فرد نداريم . فرد بالفعل متدرج ، از نظر ذهن قابل تقسيم به اجزاء است و از آن ، افراد بىنهايتى قابل انتزاع است . پس اگر مىگوييم وقتى جسم در أين حركت مىكند آناً فآناً فرد عوض مىكند نبايد خيال كرد كه اين افراد بالفعلاند . معناى صحيح اين تعبير اين است كه وقتى شىء حركت مىكند يك أين واحد متصل دارد كه اين أين واحد به گونهاى است كه مىتوان افراد آنى غير متناهى براى آن فرض كرد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٢٦