تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
مىكند ، همان علتى است كه خود مثلًا أين را ايجاد مىكند ، به اين معنا كه فاعل ، أين را ايجاد مىكند كه لازمهء ذات أين حركت است . پس به اين معنا نسبت حركت به مقوله اين است كه مقوله موضوع است ؛ يعنى مقوله شيئى است متجدد و در عين حال عين تجدد . همچنين درست است كه بگوييم مقوله جنس است ، اما نه به معناى اينكه حركت ، نوع يا فصل است ، بلكه به معناى اينكه حركت داراى دو نحوه وجود است ؛ جنس مقوله داراى دو نحوه وجود است : وجودى كه عين قرار و عين قار است ، و وجودى كه عين عدم القرار است . قول چهارم هم كه به طريق اولى درست است . در اينجا مقوله را موضوع به اصطلاحِ خودمان مىگيريم يعنى آن چيزى كه حركت را قبول مىكند كه ماده است با صورة مّا ، كه موضوع در حركات عرضى جسم است . در اينجا كه جسم حركت را قبول مىكند مقوله حكم مسافت را پيدا مىكند ، يعنى اين جسم است كه در مراتب اين مقوله در حركت است . پس اين چهار قول هركدام به نحوى درست است . قول دوم عين قول اول است و لذا آن را مستقلًا بررسى نكرديم « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : قول سوم كه مىگويد مقوله جنس است و حركت فصل يا نوع ، چگونه توجيه مىشود در حالى كه اعراض بسيطند ؟ . استاد : اولًا اينكه مىگويند اعراض بسيط هستند ، يعنى بسيط خارجى هستند يعنى ماده و صورت ندارند نه اينكه جنس و فصل ندارند . ثانياً اين حرف ديگران بود كه گفته بودند تقسيم كيف به قارّ و غير قارّ از قبيل تقسيم جنس است . مرحوم آخوند كه اين نظر را تصحيح كرد نگفت كه اين تقسيم از قبيل تقسيم شىء است به جنس و فصل ؛ گفت به آن معنا اين حرف درست نيست ولى در عين حال اين تقسيم به اين نحو درست است كه « الكيف منه موجودٌ بوجودٍ قارّ ، و منه موجود بوجود غير قارّ » . پس مرحوم آخوند اين تقسيم را پذيرفت نه به معناى اينكه حركت ، فصل يا نوع باشد ، بلكه بحث را به باب وجود برد . پس تقسيم بنا بر قول مرحوم آخوند اين شد : « الكيف منه موجودٌ بوجود قارّ ، اى بوجودٍ هو عين القرار ، و الكيف منه موجودٌ بوجودٍ غير قارّ ، اى بوجود هو عين عدم القرار » . اشكال : اگر اين‌طور بگوييم باز هم وجود منوع است چون وجود در اينجا فصل است . استاد : وجود فصل نيست . اشكال : مقوم جنس بالاخره نحوهء وجود است . استاد : هيچ وجودى مقوم ماهيت نيست چون « الوجود زائد على الماهيه » . اگر ما اين فرض مرحوم آخوند را قبول كنيم - كه بعد آن را اثبات خواهيم كرد - كه يك ماهيت نوعيه مىتواند به دو نحو موجود شود ، اين ديگر منوع نيست . عيناً مثل آن است كه ماهيت را تقسيم مىكنيم به دو وجود ، يكى وجود ذهنى و ديگرى وجود عينى . آنجا چه مىگوييم ؟ آيا مىگوييم اين تقسيم شىء است به منوعاتش ؟ ! . اشكال : بحث در جنس است كه دو نحوه وجود پيدا مىكند . استاد : وقتى نوع به دو نحو وجود محقق مىشود به طريق اولى جنس محقق شده است . من مثال را در نوع عرض كردم تا مطلب واضحتر باشد . وقتى نوع موجود به دو نحو وجود باشد جنس به طريق اولى موجود به دو نحو وجود است . وقتى گفته مىشود : « الانسان إمّا موجودٌ بوجودٍ ذهنى و إمّا موجودٌ بوجودٍ عينى » لازمه‌اش اين است كه « الجوهر إمّا موجودٌ بوجودٍ ذهنى و إمّا موجودٌ بوجودٍ عينى » . . از اينجا ، هم باب وسيعى در فلسفه باز مىشود و هم مشكلاتى در باب وجود ذهنى حل مىشود . در همهء تقسيماتى كه ما در گذشته مىگفتيم كه مثلًا « الانسان على قسمين : إمّا بالقوة و إما بالفعل » هيچ كدام از بالقوه و بالفعل ، مقوم نيستند چون تقسيم ماهيت در اينجا از حيث وجود است و به همين دليل است كه هم مسئلهء وجود ذهنى حل مىشود و هم مسئلهء مُثل افلاطونى . مسئلهء مثل افلاطونى كه امثال شيخ در آن گير هستند ، بنا بر اصالت وجود حل مىشود ، به اين معنا كه مانعى ندارد كه مثال افلاطونى از نظر ماهيت مثل انسان باشد . آن انسانى كه مثال اين انسان است از نظر تمام اجناس و فصول با انسانهاى خاكى و زمينى عين يكديگر هستند ، در عين اينكه مثال افلاطونى موجود به وجود مجرد است و اين ، موجود به وجود مادى است . اين براى اين است كه وجود ، منوع نيست با اينكه تفاوت اين وجود با آن وجود ، از زمين تا آسمان است . به عقيدهء مرحوم آخوند يك ماهيت ، در ممكنهاى مختلف وجودهاى مختلف پيدا مىكند . آنوقت يكى از مسائل بسيار اساسى كه خيلى بايد در اطراف آن توضيح داده شود اين است كه وقتى ماهيت از نظر وجود تقسيم مىشود و مثلًا گفته مىشود « الماهية إما موجودٌ بوجودٍ قارّ و إمّا موجودٌ بوجودٍ سيّال » اين تقسيم ، منوع نيست . پس اشتباه نشود ؛ مرحوم آخوند نمىخواهد اين مطلب را تأييد كند كه در « الأين منه قارّ و منه غير قارّ » مقوله واقعاً جنس است بلكه مىخواهد بگويد اين تقسيم به نحوى مىتواند درست باشد ، كه توضيح داديم و باز هم در اطراف اين مطلب توضيح خواهيم داد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 322 | مرتضى مطهرى