مادهء عالم است . اگر چيزى خود ، مادهء عالم باشد ، نمىتواند وجودى در مقابل وجودهاى ديگر داشته باشد . آن مادهاى كه فيلسوف وجود آن را كشف مىكند ، آخرش مىگويد آن چيزى كه در يك جا صورتش مثلًا اتم است ، يك جا صورتش هواست و در يك جا صورتش چيز ديگرى است . ديگر بيش از اين نمىتواند آن را نشان بدهد ؛ جز با اين اشارهء عقلى با هيچ چيزى نمىتواند آن را نشان دهد . لهذا مادهء مورد نظر فيلسوف را لابراتوارها نه مىتوانند اثبات كنند و نه نفى . چون لابراتوار اشيائى را تجزيه يا تركيب مىكند كه متصور به صورتها هستند . آن مادهاى كه فيلسوف مىگويد ، اگر اثبات شدنى باشد با برهان عقلى اثبات مىشود و اگر هم نفى شدنى باشد با برهان عقلى بايد نفى شود . مادهء فلسفى چيزى نيست كه بتواند منفكّ از صورتها وجودى داشته باشد تا بشود با حس به آن اشاره كرد . ماده آن است كه در همه جا وجود دارد و در هيچ جا وجود ندارد . « در هيچ جا وجود ندارد » يعنى از خودش وجود مستقل ندارد و « در همه جا وجود دارد » يعنى آن چيزى كه اينجا هم هست آنجا هم هست ؛ اين شكلها عوض مىشود و در عين حال يك چيز است كه اين شكلهاى مختلف را به خودش گرفته است .
پاسخ اشكال فخر رازى
فخر رازى توجه نكرده است كه اگر لوازمى از قبيل وضع خاص ، شكل خاص و عدم امكان فساد و خرق و التيام براى فلك ذكر كردهاند اينها از لوازم صورت فلك است ، نه از لوازم جسميت فلك يا از لوازم عوارض جسم فلك . فلك ، البته به عقيدهء قدما ، داراى نفس است . فلك به موجب آن نفس يا صورتى كه دارد ( كه نفس ديگر از عوارض جسم نيست ) اين لوازم را دارد . جسميت براى آن صورت ، حكم ماده را دارد و خود جسميتش تابع آن صورت است . اين حرف فخر رازى از اساس نادرست است كه « آيا [ حصول ويژگى عدم قابليت كون و فساد در فلك ] به خاطر جسميت است يا به خاطر عوارض جسميت ؟ اگر به خاطر جسميت است اشكالى كه گفتيم وارد مىشود و اگر به خاطر عوارض است ، آن عرض يا لازم است يا مفارق ؛ اگر لازم است چنين و اگر مفارق است چنان . » علت نادرست بودن اين تقسيم از ابتدا ، اين است كه ويژگيهاى خاص فلك نه به واسطهء جسميت است و نه به واسطهء عوارض جسميت ؛ بلكه به واسطهء چيزى است كه خود جسميت هم در