جسم لايتناهى است كه شكل ندارد . همين قدر كه جسم متناهى شد يك شكلى دارد . جسم را ما هر كارش كه بكنيم بازهم بالاخره داراى يك شكلى است ، بدون شكل نيست . اين ، بيان و استدلال اينهاست .
عرض كرديم كه اين استدلال هم از آنجا ناشى شده است كه اينها نظم را به معنى وقوع رابطهء علّى و معلولى اشياء در نظر گرفتهاند . يعنى به دنبال هر علتى يك معلول و به دنبال آن معلول هم باز يك معلول ديگر . گفته است : الآن يك نظم علت و معلولى وجود دارد . ما حالا فرض مىكنيم اين علتها و معلولها نمىبود ، به جاى اينها يك علتها و معلولهاى ديگر مىبود ، چون نمىشود كه علت و معلول ديگرى بجاى آنها نباشد ، محال است كه اصل علت و معلول از هستى جدا بشود . حالا اگر اين علتها و معلولها نبود ، يعنى علتها و معلولهاى ديگرى مىبود ، باز آنجا هم علتى معلولى را پشت سر خودش مىآورد ، و آن هم خود يك نظم و ترتيب بود . پس نظم و ترتيب يك چيزى نيست كه وجود دارد و ممكن بود وجود نداشته باشد ، تا از وجودش بر چيزى استدلال بشود .
همان جوابى كه ما به هيوم داديم به اينها هم داده مىشود و آن جواب اين است كه گفتيم مسألهء نظم مربوط به رابطهء شئ با علت فاعلىاش نيست ، مربوط به رابطهء شئ با علت غائىاش است . آن كه ايراد مىگرفت كه ما اين فعلها و فاعلهايشان را مكرر تجربه نكردهايم كه ببينيم ، اشتباه او از همينجا ناشى شده بود ؛ مىگفت ما دربارهء انسان و خانه اين تجربه را كردهايم و چون ديدهايم كه امثال اين خانه هميشه از امثال اين موجود صادر شده ، بعد از صد بار و هزار بار كه اين جور ديدهايم ، مرتبهء هزارويكم وقتى كه معلول را مىبينيم ، به حكم تداعى معانى فوراً مىگوييم پس علتى مشابه اين [ موجود ] در كار است ؛ و چون او به عليتى هم قائل نيست اين را به حكم تداعى معانى مىگويد .
گفتيم اين حرف در نظم انسانى درست است ، يعنى در رابطهء انسان با صنع خودش كه وسيلهاى است براى رسيدن خود انسان به هدف خودش ، بدون آنكه كوچكترين رابطهاى ميان فعل او و آن غايت وجود داشته باشد ؛ يعنى غايت ، غايت فعل او نيست ، غايت خود اوست ؛ فعلش با غايتش بيگانگى مطلق دارد . در آنجا رابطهء فعل را با فاعل تجربه مىكنند . ولى در نظم الهى قطع نظر از هر چيزى آن محال است . عمل انسان يك عمل شبه قسر است . صنع الهى نمىتواند ازقبيل صنع انسانى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 476
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٧٦