بعد مكانى نيست ، بعد زمانى نيست ، قوه نيست ، حركت نيست . به تعبير ديگر وجودش وجود جمعى است ، يعنى نمىشود در او فرض جزئى و جزئى ، قسمتى و قسمتى ، اينجا و آنجا كرد و گفت هر جزئى مغاير جزء ديگر است . در او مغايرت و غيريت خودش براى خودش اصلًا فرض نمىشود . اما موجود مادى خودش هميشه غير خودش است ؛ يعنى در موجود مادى ، خوديت و غيريت ، وحدت و كثرت ، وجود و عدم با يكديگر مخلوط است ؛ آنچنان اين امور در يكديگر آميخته است كه اگر بگوييد واحد است درست گفتهايد و اگر بگوييد كثير است هم درست گفتهايد ، اگر بگوييد خودش است درست گفتهايد و اگر بگوييد غير خودش است درست گفتهايد ، اگر بگوييد موجود است درست گفتهايد و اگر بگوييد معدوم است هم درست گفتهايد . اين است كه مىگويند ماده و علائق ماده ، چه يك شئ خودش ماده باشد و يا اينكه به ماده تعلق داشته باشد و سارى در ماده باشد ، مانع از علم و معلوميت است ، يعنى هم مانع است كه خودش معلوم بالذات يك شئ باشد ، و هم مانع است كه خودش به خودش آگاه باشد و به خودش عالم باشد .
پس بحث درواقع چنين شد كه علم يك موجود به خود ، و خودآگاهى به نحو علم حصولى كه علمْ مغاير با معلوم باشد و علم تصويرى از معلوم باشد محال است ؛ و كلام شيخ در همينجاست .
بنابراين چنين چيزى محال است كه ما خيال كنيم انسان همانطور كه تدريجاً به اشياء ديگر عالم مىشود و تصويرهايى در مغز و سلسلهء اعصابش پيدا مىشود و اين تصويرها مناط علم به آن اشياء است ، همانطور هم از خودش كمكم يك صورتى در يكى از مراكز عصبى پيدا مىشود و خودآگاه مىگردد ، كه در اين صورت هيچ فرقى بين « غيرآگاهى » و « خودآگاهى » نگذاريم ؛ نه ، چنين چيزى امكان ندارد .
موجود از آن جهت خودآگاه است كه يك خودى دارد كه اين خود عين حضور پيش خود است ، و اين خود ، وجودش براى خودش است و حضورش براى خودش است ؛ و علاوه بر اين به اشياء ديگر هم به تبع همين خودآگاهى آگاه مىشود .
مطلب ديگر اين است كه ممكن است گفته شود : اگر حضور شئ براى خود ، و وجود شئ براى خود مناط آگاهى باشد ، پس بايد همه چيز به خود آگاه باشد ، زيرا همهء موجودات عالم خودشان براى خودشان وجود دارند و براى غير وجود ندارند . ديوار خودش براى خودش وجود دارد نه براى من . پس ديوار هم بايد شئ خودآگاه باشد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 280
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٨٠