تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
است ؛ يعنى او در عين حال كه خود را به [ علم حضورى ] يك « من » مىداند و مىشناسد ، به علم حصولى مىپندارد كه دو چيز است . باز هم يك « من » را در دو آيينه مىبيند ، كه اين داستان ديگرى است . سؤال : در اينجاها در واقع علم به علم از بين رفته و الّا خود علم هست . استاد : بله ، درست است ، همين جور است ، چون در كنار اين علمهاى حضورى علم ديگرى هم هست و آن علم حصولى است كه همان علم به علم مىباشد . آگاهى به خود ، نوعى آگاهى است كه هر حيوانى هم به اين معنا آگاه به خود است . نوع ديگر آن آگاه بودن به آگاهى است كه اين از مختصات انسان است ، انسانى كه اندكى فكرش بالغ شده باشد . هر بچه‌اى از همان اولى كه به وجود آمده ، وجود خودش را درك مىكند ، اما اين را درك نمىكند كه خودش را درك مىكند . در مورد ساير علمهاى حضورىاش هم مطلب همين‌جور است . يك بچه درد را درك مىكند ، اما اين را درك نمىكند كه درد را درك مىكند ، يعنى توجه ندارد كه درد را درك مىكند . بچه لذت مىبرد و به خود لذت آگاه است . آن لذت عين آگاهى است ؛ يعنى اين‌جور نيست كه وقتى لذت مىبرد هيچ احساسى ندارد ، در اين وقت يك نوع احساس دارد ، آن خودش يك احساس است . اما علم به اين احساس و اين لذت علم جداگانه‌اى است . خود احساس علم است ، اما بچه علم به اين احساس را كه علم به علم است ندارد ، به اين علم و احساسش توجه ندارد . تزلزلهايى كه پيدا مىشود در آن علم مرتبهء دوم است . علم به خود سرجايش است و تكان نمىخورد . اما آنجا كه مىخواهد علم به علم پيدا كند آن خود يك علم حصولى است . اين علم حصولى حقيقتِ « من » نيست ، اين يك امر عارض « من » است . اين علم است كه ممكن است به شكلهاى مختلفى پيدا شود . اين علمِ به علم « من » است كه ممكن است صور متعددى داشته باشد ، مثلًا شخص خود را دو چيز بپندارد ، و الّا در خود علم ، علم و عالم يكى است . از بحث اصلى دور شديم . آيا وجوب وجود خودش حقيقت است يا نيست ؟ ممكن است بگوييد آنچه كه حقيقت است واجب است نه وجوب . جواب اين است كه شكى نيست كه آنچه حقيقت دارد واجب است ، ولى سخن