انجام مىدهد و آنچه كه اتفاقاً اصلح است باقى مىماند .
البته طرح مسئله به اين صورت ، اين اشكال را به وجود مىآورد كه آنهايى كه صالح هستند اقل نيستند . ما مىبينيم در ميان ميليونها انسان كه متولد مىشوند ، همه خلقتشان نشان مىدهد كه بر اساس يك هدف و غايتى است . اتفاقاً در ميان ميليونها انسان ، يك فرد ديده مىشود كه اين عيب و نقص ، اين تشويه ، اين زائد در او وجود دارد . آنها پاسخ مىدهند كه : نه ، اگر مجموع را از اول خلقت تاكنون در نظر بگيريم اين جور نبوده كه آنهايى كه بر وفق نظام هستند اكثريت را تشكيل بدهند و آنهايى كه بر خلاف نظام هستند اقليت را تشكيل بدهند ، بلكه عكس اين است .
طنز
يك طنزى از « فرانسيس بيكن » در اين مورد نقل مىكنند ( او خودش فردى علم پرست بوده و به اصطلاح مذهبش همان علم بوده است ) كه يك روز به كليسا مىرود و مىبيند عكسهاى زيادى را در آنجا به نمايش گذاشتهاند . مىپرسد اينها چيست ؟ مىگويند اينها كسانى هستند كه گرفتار بودند و بعد التجا جستند به مسيح و آنوقت نجات يافتند . گفت عكس آنهايى كه التجا كردند و كسى به فريادشان نرسيد كو ؟
مىخواست بگويد كه ميليونها نفر التجا مىكنند ، هيچ اثرى بر آن مترتب نمىشود و عكس آنها را كسى اينجا نمىآورد ، فقط عكس آنهايى را مىآورند كه به نتيجه رسيدند ؛ اگر مىخواهيد بفهميد كه التجاها به نتيجه مىرسد يا نمىرسد ، همه را بياوريد كنار يكديگر بگذاريد ، آنوقت ببينيد به نتيجه مىرسد يا نمىرسد ؟ البته اين مطلب پاسخ دارد كه بيان مىشود . مسئلهء وراثت را انباذقلس مطرح نكرده است ولى مقصودش همين بوده است ( همين حرفى كه داروين گفته است ) كه يك فردى كه قابل بقا بود خصلت و خاصيت خود را به نسل خود ارث مىداد ، بعد ديگر يك رشتهء جديد در طبيعت پيدا مىشد ، از اين نظر قابل بقا بودند ، بعد در نسلهاى آنها افرادى به وجود مىآيند كه از يك نظر ديگر ضعف دارند و همگى در طبيعت از ميان مىروند تا باز يك فردى به وجود مىآيد كه او اصلح است براى بقا ، و آن اصلح باقى مىماند . لذا گفته طبيعت در ابتدا افرادى را به وجود مىآورده كه مانند اين افراد كاملى كه ما اكنون در طبيعت مىبينيم نبودهاند ( اين مطلب هم با نظريات امروز منطبق است ) و بسا هست