تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
تعريف « زاويهء حادّه » بدون « زاويهء قائمه » صورت نمىگيرد و « اصبع » را بدون « انسان » نمىتوان تعريف كرد . توضيح اينكه اين مطلب درست است كه اصبع در ماهيّت انسان تأثير ندارد ، و نيز از طرف ديگر اين مطلب درست است كه قابليّت مادّه باعث ساختن اين اصبع مىشود ؛ و اصولا در اينجا دو مطلب وجود دارد : يك چيزهايى به حسب اقتضاى كمال صورت به وجود مىآيد ؛ امّا يك چيزهايى هست كه مربوط به كمال صورت نيست . اينكه انسان داراى پنج انگشت و يا شش انگشت باشد در كمال انسانيّت شخص دخالت ندارد ، منتهاى مطلب اين است كه آن شخص فاقد ابزار لازم است ، زيرا به وجود آمدن اين ابزار به گزاف نبوده ، بلكه براى بقا و استكمال . . . بوده است ؛ و به طور خلاصه : مادّه بماهو مادّه اقتضاى اصبع شدن ندارد و الّا اصبع در آجر هم به وجود مىآمد . صورت هم كه بماهو صورت اقتضاى آن را ندارد و ارتباطى به آن ندارد . پس مىماند اينكه : « اين شكل خاص و داراى مادهء خاص در اين موجود خاص ( مثلًا انسان ) به وجود آمده است از براى غايتى خاص » . پس اين غائيّت بايد جزء تعريف « اصبع » باشد . در بين سه مثال مذكور - يعنى قوس و دايره ، زاويهء حادّه و زاويهء قائمه ، اصبع و انسان - فرقهايى وجود دارد ؛ زيرا اصبع بالفعل جزء كلّ است امّا قوس در دايره ضرورت ندارد كه بالفعل جزء دايره باشد . قوس در خود طبيعت ، جدا شده نيست . يك دايره كه وجود دارد بالفعل خطّ واحد است . قوس را كه بالفعل فرض مىكنيم ، در دايره وجود ندارد بلكه قوس جزء بالقوّهء دايره است و اگر بالفعل بشود دايره ديگر دايره نيست ( زيرا دايره عبارت است از خط واحد محيط بر سطح واحد ) . بودن زاويهء حادّه در ضمن زاويهء قائمه نيز همين طور است . تازه بين اين دو مثال هم تفاوت است : قوس هميشه بايد جزء دايره باشد ولى زاويهء حادّه لازم نيست كه هميشه جزء زاويهء قائمه باشد ، بلكه مىتوان زاويهء حادّه بالفعل داشت و در آنجا زاويهء قائمه ، بالقوّه است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 317 | مرتضى مطهرى