وجود ذهنى تنزّل مىكند وجود مادى مىشود .
مسألهء كلّى
2 . مسألهء مشكل ديگر ، كاشفيّت كلّى است ، كه كشف امور غيرمتناهى است . باز هم راه حل همان راه حل است ؛ يعنى آنچه در ذهن ما مىآيد ، مرتبهء خيال ، يك مرتبهاى است كه گو اينكه از مرتبهء مادّى و عينى بالاتر است امّا يك مرتبهء بالاتر هم داريم كه مرحلهء وجود عقلى است . وجود عقلانى به واسطهء اكمليّتى كه دارد وجودش وجود يك فرد نيست بلكه بوحدته كلّ افراد غير متناهى است .
از حرفهاى شيخ معلوم شد كه كلّيّت فقط در ذهن لاحق مىشود كلّى را ، و الّا در خارج وجود ندارد .
گفتيم طبيعت را لابشرط در نظر مىگيريم ، مثل انسان . يك وقت با قيد در نظر گرفته مىشود مثل قيد كلّيّت . طبيعى همان لابشرط است . اگر در ذهن بيايد كلّى است و اگر در خارج بيايد جزئى است ، خودش نه كلّى است و نه جزئى .
انسان + وصف كلّيّت انسان كلّى
كلّى طبيعى + كلّى منطقى كلّى عقلى
نحوهء وجود كلّى طبيعى
آيا كلى طبيعى در خارج وجود دارد يا نه ؟
يك قول مىگويد اصلا وجود ندارد .
قول ديگر اين است كه وجود دارد . بعضى مىگويند : له وجود مفرد فى الخارج يوجد بوجود فردما و ينعدم بانعدام كلّ الأفراد .
بعضى از فلاسفهء امروزى هم همين عقيده را دارند كه مىگويند فرد ، فانى است ولى نوع ، باقى است . حكم آن كلّى با حكم افراد متفاوت است . من داراى دو « من » هستم . من فردى زائل مىشود . من انسانى و كلّى است كه باقى مىماند . پس من اگر فعاليّت خود را براى من فردى نگذاشتم بلكه براى انسان كلّى گذاشتم كارم كار اخلاقى مىشود ، فعل اخلاقى من ريشه و مبنا پيدا مىكند ، چون خود من در آينده هم