هستى بهرهاى نداشته و منفى است ، البته نه به اين معنى كه واقعيت با اشياء يكى شود و يا در آنها نفوذ يا حلول كند و يا پارههايى از واقعيت جدا شده و به اشياء بپيوندد ، بلكه مانند نور كه اجسام تاريك با وى روشن و بى وى تاريك مىباشند ؛ و در عين حال همين مثال نور در بيان مقصود خالى از قصور نيست .
و به عبارت ديگر : او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعيت دار و بى او هيچ و پوچ مىباشد .
نتيجه
جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودى خود و واقعيت دار بودن خود تكيه به يك واقعيتى دارند كه عين واقعيت و به خودى خود واقعيت است .
شرح
همهء محركها بايد منتهى شوند به محركى كه متحرك نيست ، وارد مىشوند و وجود خداوند را به عنوان « محرك اول » اثبات مىكنند . در همهء اين استدلالها عالم و مخلوقات واسطه قرار داده شده و از شاهد بر غايب و از عيان بر نهان استدلال شده است .
اينجا پرسشى به ميان مىآيد و آن اينكه آيا در برهانها و استدلالها لزوما بايد عالم و مخلوقات واسطه قرار گيرند و از عالم به عنوان ظاهر و شاهد و از خداوند به عنوان باطن و غايب استدلال شود ؟ يا لزومى ندارد و اين گونه استدلالها مخصوص بعضى از افراد آدميان است كه بصيرت عقلى كامل ندارند و ديدهء باطنى قلبى آنها هم باز نشده است ؟
حقيقت اين است كه در معارف اسلامى بابى هست كه مىرساند خداوند در عين اينكه باطن است ظاهر است ، هم باطن است و هم ظاهر . در سورهء مباركهء حديد مىفرمايد :هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ.
او هم اول است و هم آخر ، هم ظاهر است و هم باطن .
در سورهء نور مىفرمايد :« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ». يعنى ظهور همهء اشياء به ذات اوست . در سورهء آل عمران مىفرمايد :