بلكه مىخواهيم بگوييم حادثهء اتفاقى در هر يك از مثالها ارتباطى به علل و عواملى كه در مثال ذكر شده نداشته از جريان آنها پيش بينى نمىشد . مثلًا در مثال محصول و سرما ( مثال 1 ) طبيعت درختهاى ميوه و سبز شدن بهارى و شكوفه باز كردن و بار نگاه داشتن و به واسطهء تغذيه ميوه را بزرگ نمودن و بالاخره اين مجموعه ، اين غايت را ( سرما و از ميان رفتن ميوه ) در دنبال خود نداشت و پيش بينى
شرح
هدف معين مىشود . در طبيعت موجوداتى مشاهده مىشود كه از ميلياردها جزء مادى تركيب يافتهاند و مجموعا يك واحد را تشكيل دادهاند و در يك خط سير تكاملى سير مىكنند و همواره به نفع بقاى خود فعاليتها مىكنند و مواد داخلى و مواد خارجى را به طرزهاى عجيب و حيرت آورى استخدام مىكنند چنان كه از مطالعهء عالم نباتات و حيوانات پيداست . تنها مطالعهء يك برگ از برگهاى درختان سبز كافى است كه يك دفتر از اين تشكيلات و انتظامات را به ما نشان بدهد . در مواردى كه طبيعت با هزارها هزار اقسام فعاليت ، نسبت متساوى دارد فقط آن فعاليت را به خرج مىدهد كه وى را به مقصد و هدف معين مىرساند . و از طرفى ثابت شده كه روابط فيزيكى و مكانيكى اجزاء ماده كافى نيست كه حركت موجوداتى را كه در خط سير تكاملى حركت مىكنند توجيه كند و اين اعمال هدفى غالبا در وجود حيوانات نيز مخفى از شعور و از ارادهء آنها انجام مىيابد . توافق و هماهنگيهايى كه در وجود نباتات و حيوانات است با روابط مكانيكى كه اجزاء آنها را به منزلهء يك دستگاه ماشين فرض كنيم قابل توجيه نيست چنان كه در علوم امروز ثابت و مبرهن شده است . عليهذا مبدأ اين توافق و هماهنگى بين اجزاء مختلف طبيعت چيست ؟ و چرا يك مجموعه از ذرات ، واحدى را تشكيل مىدهند و آن واحد يك سير تكاملى را آغاز مىكند ؟ و به عبارت ديگر اين توجه به هدف بين مجموعههاى مختلف كه ما در طبيعت مىبينيم از كجا پيدا مىشود ؟ و از چه راهى قابل توجيه است ؟ زيرا نه خود طبيعت شاعر است و نه اين هدفها مقتضاى ذات هر واحد از اجزاء اين مجموعههاست .
پاسخ اين سؤال را در مقالههاى آينده خواهيم داد . در اينجا همين قدر اشاره مىكنيم كه همين جهت است كه فلاسفه را مجبور كرده است كه به يك « اصل تنظيم كننده » اعتراف كنند و براى تمام جهان يك حيات كلى قائل شوند كه او به منزلهء جان جهان و جهان همچون بدن اوست و اين جهت بالاخره ما را مذعن مىكند كه به