ذاتش متعلق و وابسته به ذات ديگرى است ( واسطه در ثبوت و حيثيت تعليليّه ) ، بلكه او موجود است قطع نظر از هر حيثيّتى ماوراء خود ؛ و او از آن نظر ضرورىّ الوجود است كه وجودش عين ذاتش است و بعلاوه قائم به ذات است نه قائم به غير .
از نظر قدماى فلاسفه نظير بوعلى ، اينكه موجودى بذاته باشد يعنى وجودش عين ذاتش باشد ، خود اين ملاك است كه لذاته نيز باشد يعنى قائم به نفس باشد . ولى از نظر صدرالمتألّهين كه متّكى بر اصالت وجود است ، صرف بذاته بودن و عينيت ذات با وجود ، براى لذاته بودن و قائم به نفس بودن كافى نيست ، ولى اگر موجودى لذاته بود قهراً بذاته نيز هست و لذا اوّل كلمهء « بذاته » ذكر شد و بعد كلمهء « لذاته » .
عليهذا ما كه در جستجوى واجب الوجود و علة العلل هستيم در جستجوى حقيقتى هستيم كه قطع نظر از اعتبار هر قيد و هر حيثيّتى ، مصداق وجود و وجوب باشد و اين است معنى واجب الوجود بذاته و لذاته كه در مقام اثباتش هستيم ، و اين است تعريف صحيح از اين كلمه . تعريف واجب الوجود اين است ، نه اين كه : « موجودى كه خود سازندهء خودش است » يا « پديد آمدهء بى پديد آورنده » . ما نه در پى استثنائى در قانون علّيّت هستيم و نه در پى عليتى كه در آن ، علّت عين معلول باشد ؛ بلكه در جستجوى موجودى هستيم كه دربارهاش ساخته شدن ، پديد آمدن و نيازمندى به علّت صدق نمىكند ، همهء اينها از ساحت او به دور است .
اينجا سؤالى را كه يك بار در « امور عامّه » مطرح شد با بيانى ديگر تكرار مىكنيم و آن اين كه ملاك نيازمندى به علّت چيست ؟ يعنى آنكه واجب الوجود نيست و نيازمند به علتى است كه او را به وجود آورد ، به وجود آمدنش بر اساس چه ملاكى صورت مىگيرد ؟ ( قهراً با داشتن ملاك نيازمندى در غير واجب الوجود ، ملاك بى نيازى در واجب الوجود نيز روشن مىشود ) و به عبارت جامع هر دو قسمت : اساساً چگونه است كه برخى موجودات نيازمند به علّت فرض مىشوند و برخى بى نياز ؟ آيا صرف « چيز » بودن و « موجود » بودن معيار نيازمندى است يا چيز ديگر ؟
پاسخى كه به اين پرسش داده شده اين است كه قطعا صرف چيز بودن و موجود بودن ملاك نياز نمىشود ، زيرا شىء و موجود از آن جهت كه شىء و موجود است ممكن است كامل و بى نياز باشد همچنانكه ممكن است ناقص و نيازمند باشد ، آنچه ملاك نيازمندى است نقص شىء است نه موجوديّت شىء و شيئيّت شىء كه حاكى از كمال شىء است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 499
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٩٩