هامش
با اين بيان روشن شد كه فيلسوف ، كه با ديد فيلسوفانه در جهان هستى تأمل كرده و انديشهء دقيق و رقيق فلسفى را به كار مىاندازد ، آنچه را كه در قدم اوّل كشف مىكند حقيقت وجوبيّه است و پس از آن بايد در جستجوى ممكنات برآيد و اگر بخواهد همان سير عقلانى فلسفى را ادامه دهد ناگزير است از اينكه ذات واجب الوجود را پلّه و نردبان قرار دهد براى اثبات وجود ممكنات . ولى البتّه از نظر فيلسوف ، ممكنات به منزلهء ثانى وجود پروردگار نيستند ، بلكه از قبيل شؤون و تجلّيات ذات پروردگارند كه اگر چه آنها در مرتبهء ذات حق نيستند ولى ذات حق در مرتبهء آنهاست :هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ( حديد / 4 ) .ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ( مجادله / 7 ) .
اين برهان دو ويژگى دارد : يكى اينكه نيازى به استناد به امتناع دور و تسلسل نيست و فرضا هم كسى در امتناع دور و تسلسل ترديد داشته باشد در اين برهان خللى وارد نمىشود ؛ و ديگر اينكه هيچ شيئى از اشياء و هيچ مخلوقى از مخلوقات ، واسطه براى اثبات ذات واجب الوجود قرار نگرفته است ، و به عبارت ديگر عالم واسطهء اثبات ذات حق قرار نگرفته است ؛ و اين است مفهوم فلسفى جملهء معروف مولى الموحّدين على ( عليه السلام ) :
يا من دلّ على ذاته بذاته و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته ( دعاى صباح ) .
اى كسى كه ذاتش دلالت كند بر ذاتش و منزّه است از مجانست مخلوقاتش .