تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
مىبينيد ولى اين يك مقدمات طبيعى دارد تا اين ديدن براى شما محقق شود . در عالم خواب آن حالت روانى عينا حالت روانى عالم بيدارى است ولى بدون اينكه مقدمات طبيعى پيدا شده باشد . مىگويند پس معلوم مىشود خود ديدن هم لازم نيست از اينجا بيايد در چشم من تا حالت روانى ديدن پيدا شود ، ممكن است از درون من بيايد تا آن مركز ديدن و در آنجا حالت ديدن پيدا شود . كى گفته كه ديدن بايد تصاعد از طبيعت باشد ، ممكن است تنازل از غيب باشد . لزومى ندارد چنين چيزى باشد ، كه روى اين هم خيلى بحثها مىشود . پس واقعا ديدن است . البته در حالت بيمارى هم اينجور چيزها پيدا مىشود . مثل بو على ذكر مىكنند بسيارى از بيمارهايى را كه برايشان تجسمات پيدا مىشود . امروز هم گويا مسلّم است كه براى بعضى از بيمارها حالت تجسم پيدا مىشود و مسلّم همان خيالات كه قبلا حالت خيال و تصور داشت ، بعد صورت تجسم پيدا مىكند بدون اينكه در طبيعت چيزى وجود داشته باشد . براى خود من در يك بيمارى اين قضيه به صورت بسيار روشن پيدا شد . تقريبا يك سال و نيم بود كه رفته بوديم قم . گويا بيمارى حصبه بود ( خيلى عجيب بود ) . يادم هست كه تبم شديد شد و متعاقب آن يك مرتبه اين خيال برايم پيدا شد كه من مىخواهم بميرم و يقين پيدا شد كه مىخواهم بميرم . حال چطور شد اين يقين براى من پيدا شد خودم نمىفهمم . روى تخت خوابيده بودم . تابستان بود ، حصير پهن بود . آمدم روى حصيرها پايم را رو به قبله گذاشتم و من اصلا حالت احتضار را واقعا احساس كردم . تا شايد يك سال بعد هر وقت فكر مىكردم آن حالت را ، حالتى كه آدم يقين مىكند كه در اين لحظه ديگر دارد جدا مىشود از پدرش ، از مادرش ، از خويشانش ، از آرزوهاى آينده‌اش ، آن وقت چه به آدم دست مىدهد خدا مىداند . يك حالت عجيبى بود . بعد تنم يخ كرد . نمىدانم همان خوابيدن روى حصيرها سبب شد يا چيز ديگر . كم كم حالت تب از من رفت ، ديدم نه ، من نمردم . هر چه كه انتظار كشيدم ديدم نمردم ، بلند شدم دو مرتبه نشستم . آنگاه يك چيزهايى مىديدم . اول چيزى كه من آنجا ديدم اين بود كه يك‌دفعه ديدم اين متّكايى كه پهلويم هست دارد ورم مىكند ، مثل گوسفندى كه آن را باد مىكنند تدريجا ورم مىكند ، اصلا به چشم خودم داشتم مىديدم . با اين ديدن اگر بگوييد يك ذره تفاوت داشت ( آخر ديدن خواب كمى ابهام دارد ) يك ذره تفاوت نداشت . رفقايى كه آنجا بودند ، خيال مىكردند ( خيال آنها هم البته درست بود ) كه من خلاصه هذيان دارم مىگويم و من خيال مىكردم آنها هم مثل من مىبينند . يك‌دفعه
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 417 | مرتضى مطهرى