اينجا كه گفتيد « اين عضو براى اينكه كمبود را بر طرف كند ، اين كار را مىكند » همين « براى » را كه دخالت داديد ، همان اصل هدايت است .
- سديم ، پتاسيم و مواد ديگرى در بدن وجود دارد كه اينها كم و زياد مىشوند . كمبود يكى باعث مىشود كه آن چيزى كه زياد شده ، براى اينكه ترميم بكند ، خود به خود عمل شيميايى انجام مىدهد . حالا ما اسم آن را از روى تنگى قافيه « حس » مىگذاريم .
استاد : همان حرفى كه در ساختمان موجودات بود كه فرض تغييرات تصادفى نمىتوانست آن را توجيه كند [ در اينجا هم صادق است ] . شما در طرز كار اين اشياء ببينيد كه آيا حركات بىهدف ، يعنى حركتى كه اين [ شىء ] بكند بدون اينكه توجه به هدف داشته باشد ، مىتواند صورت بگيرد يا نه ؟ پس اين در كارش هدف دارد . طرز كار ، توجه به هدف را نشان مىدهد . اگر ساختمان فقط ماشين باشد ، سازندهء ماشين در ساختن آن هدف داشته است ، اما خود ماشين در كار خودش هدف ندارد . البته من اين را قبول مىكنم كه ماشين را هم مىشود طورى كامل ساخت كه كارش در يك حدودى شبيه به كار موجودات هدفدار بشود ، اما نه در اين كارهاى خارق العاده از قبيل انطباق با محيط كه هر جايى متناسب با خصوص همان جا اين كار را انجام دهد . حالا در عين حال روى آن مطالعه كنيد ، ما نمىخواهيم شما به طور جزم بپذيريد .
- آقاى دكتر خواستند ثابت كنند هر آثارى كه در يك موجود زنده مىبينيم - كه در قديم آثارش را نمىدانستند - الآن كشف كردهاند كه مربوط به غدد است ، كه در جنس ماده يك غده و در جنس نر غدهء ديگرى است ، يعنى اگر اين غده را با آن عوض كنيم ، در يك سنين مخصوصى در صفات و ساختمان آن حيوان آثارى بروز مىدهد . اما مطلبى كه جنابعالى مىفرماييد اين است كه احتياج ، عضو به وجود مىآورد نه غده . در همان مثالى كه جنابعالى زديد ، آن سيخك در اثر تغيير محيط مرغ ، نه تغيير غده به وجود مىآيد . پس اين احتياج مطلبى است كه خارج از ماده است و اين مسألهء احتياج در بقيهء نسوج هم ديده مىشود ، يعنى اگر يك نسج عضلانى و يا بافتى را در لابراتوار كشت بدهيم ، البته تغذيه و توليد مثل مىكند . اما در بدن اگر يك خراشى به وجود آمد ، اين توليد مثل در حدى است كه آن نقص ترميم شود ، يعنى اگر فرض كنيد دو ميلىمتر سطح پوست گود شده ، در حد دو ميلىمتر بنا بر احتياج بدن و عضو ، توليد مثل متوقف مىشود ، در حالى كه اگر در لابراتوار بود ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 121
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٢١