حكم معارف فطرى ، قلب خودش آن را مىفهمد . بعد مثال ذكر مىكند ، چه مثال عالىاى ! مىفرمايد عوام يهود علماى خود را مىديدند كه به اينها دستور تقوا و پاكى مىدهند ، دستور ربا نخوردن و سحت نخوردن مىدهند ولى خودشان عمل نمىكنند ، ضدّش را عمل مىكنند . به چشم خودشان مىديدند . بعد امام مىفرمايد : « و قد اضطرّوا بمعارف قلوبهم » ( 1 ) انسان اضطراراً و جبراً به حكم معارف سرشتى قلبى خودش اين را مىفهمد كه اگر كسى دستورى داد و خودش بر ضدّش عمل كرد به حرف او نبايد اعتماد كرد و بايد او را طرد كرد . اين ديگر درس خواندن نمىخواهد كه در كدام دانشگاه اين را به مردم آموختهاند كه اگر ديديد عالمى به شما دستور تقوا مىدهد ولى خودش تقوا ندارد از او پيروى نكنيد . اين ديگر دانشگاه ديدن و مدرسه ديدن نمىخواهد . فطرت هر كسى اين مقدار را مىفهمد .
اينها را ما مىگوييم « ادراكهاى اوّليّهء فطرى » كه اگر هيچ كسى هم به انسان ياد ندهد ، انسان بالفطره اين مقدار را مىفهمد .
پس فطرت ، يكى به معناى فطرت ادراكى است ، كه به اين معنا « دين فطرى است » يا بگوييم « توحيد فطرى است » يعنى از نظر ادراكى فطرى است . دوم فطرت احساسى است ، يعنى توجّه به خدا و حتّى توجّه به دستورهاى دين [ به گونهاى است كه ] احساسات انسان ، انسان را به سوى خدا و به سوى دين مىكشاند . اين ، دو مطلب است . يك وقت مىگوييم انسان بالفطره خدا را مىفهمد ، و يك وقت مىگوييم انسان بالفطره به سوى خدا گرايش و كشش دارد و جذب مىشود .
حال بايد ببينيم آنچه در قرآن ، نهج البلاغه ، صحيفهء سجّاديّه و كلمات ائمّهء اطهار در باب فطرى بودن دين به طور كلّى يا توحيد آمده است ، آيا مقصود اين است كه دين و توحيد از نظر ادراكى فطرى هستند يعنى يك ادراك فطرى در انسان هستند ، يا مقصود اين است كه اينها يك گرايش فطرى و يك كشش فطرى در انسان هستند ؟ يا هر دو ؟ از جلسهء آينده كه ما ان شاء اللَّه دربارهء آيات بحث مىكنيم ، و باز به تفصيل بيشتر قهراً شايد به همين جملهها هم برگرديم ، اين موضوع را بحث مىكنيم كه آيا اين كه « دين يا
هامش
( 1 ) . تفسير صافى ، ص 36 ، ذيل آيهء 78 بقره .