مىكند و هى زيادتر مىشود . حال آن نتيجهء فلسفىاى كه مىخواهد بگيرد اين است ؛ مىگويد :
كأنّ فؤادى ليس يشفى غليله * سوى ان يرى الرّوحان يتّحدان ( 1 )
امكان ندارد كه اين آتش درونى من فرو بخوابد مگر آنگاه كه دو روح با يكديگر متّحد گردند .
پس اين نظريّه ، نظريّهاى است كه عشق را تقسيم مىكند به عشق جسمانى و عشق نفسانى ، يعنى به نوعى عشق قائل است كه هم از نظر مبدأ با عشق جسمانى متفاوت است - يعنى مبدأش جنسى نيست ، ريشهاى در روح و فطرت انسان دارد - و هم از نظر غايت با عشق جنسى متفاوت است چون عشق جنسى با اطفاء شهوت خاتمه پيدا مىكند ، ولى اين عشق در اينجاها پايان نمىپذيرد . اين هم يك نظريّه .
ما عجالتاً نمىخواهيم در مقام آن بحثهاى فلسفى و استدلالهايى كه فلاسفه كردهاند براى اثبات اين گونه عشق - كه عشق افلاطونى هم ناميده مىشود - برآييم ، فقط قسمتهايى را كه بحثهاى ساده است عرض مىكنيم و آن اين است :
قدر مسلّم اين است كه بشر عشق را ستايش مىكند ، يعنى يك امر قابل ستايش مىداند ، در صورتى كه آنچه از مقولهء شهوت است قابل ستايش نيست . مثلًا انسان شهوت خوردن يا ميل به غذا - كه يك ميل طبيعى است - دارد . آيا اين ميل از آن جهت كه يك ميل طبيعى است هيچ قابليّت تقديس پيدا كرده ؟ تا به حال شما ديدهايد حتّى يك نفر در دنيا بيايد ميلش به فلان غذا را ستايش كند ؟ عشق هم تا آنجا كه به شهوت [ جنسى ] مربوط باشد ، مثل شهوت خوردن است و قابل تقديس نيست ، ولى به هر حال اين حقيقت ، تقديس شده است و قسمت بزرگى از ادبيّات دنيا را تقديس عشق تشكيل مىدهد . اين از نظر روانكاوى فردى يا اجتماعى فوق العاده قابل توجّه است كه اين [ پديده ] چيست ؟
هامش
( 1 ) . اسفار اربعه ، ج 7 / ص 179 .