مىدهد . يك چنين حالتى [ در انسان پيدا مىشود ] و اثرش اين است كه - بر خلاف محبّت عادى - انسان را از حال عادى خارج مىكند ، خواب و خوراك را از او مىگيرد ، توجّه را منحصر به همان معشوق مىكند ، يعنى يك نوع توحّد و تأحّد و يگانگى در او به وجود مىآورد ، يعنى او را از همه چيز مىبرد و تنها به يك چيز متوجّه مىكند به طورى كه همه چيزش او مىشود ، يك چنين محبّت شديدى .
در حيوانات چنين حالتى مشاهده نشده است . در حيوانات ، علائق حدّ اكثر در حدود علائقى است كه انسانها به فرزندانشان دارند يا همسرها به همسرها دارند . اگر غيرت دارند ، اگر تعصّب دارند ، هر چه كه نسبت به اينها دارند ، در حيوانات هم كم و بيش پيدا مىشود . ولى اين حالت به اين شكل ، مخصوص انسان است . اينكه اصلًا ماهيّت اين حالت چيست ، خود يكى از موضوعات فلسفه شده است . بو على سينا رسالهء مخصوصى دارد در « عشق » . همچنين ملّا صدرا در كتاب اسفار در بخش الهيّات ، صفحات زيادى - حدود چهل صفحه - را اختصاص داده است به تفسير ماهيّت عشق كه اين حالت چيست كه در انسانها پيدا مىشود ، كما اينكه امروز هم مسألهء عشق در « روانكاوى » تحليل مىشود كه واقعاً ماهيّت اين حالت در انسانها چيست ؟
نظريّات دربارهء ماهيّت عشق
نظريّات مختلفى در اين باره داده شده است . بعضى خودشان را با اين كلمه خلاص كردهاند كه اين يك بيمارى است ، يك ناخوشى است ، يك مرض است . اين نظريّه ، مىتوان گفت فعلًا تابع و پيرو ندارد كه عشق را صرفا يك بيمارى بدانيم . نه تنها بيمارى نيست بلكه مىگويند يك موهبت است . آنگاه مسألهء اساسى در اينجا اين است كه آيا عشق به طور كلّى يك نوع بيشتر نيست يا دو نوع است ؟ بعضى نظريّات اين است كه عشق يك نوع بيشتر نيست و آن همان عشق جنسى است ، يعنى ريشهء عضوى و فيزيولوژيك دارد و يك نوع هم بيشتر نيست ، تمام عشقهايى كه در عالم وجود داشته و دارد با همهء آثار و خواصّش - عشقهاى به اصطلاح رمانتيك كه ادبيّات دنيا را اين داستانهاى عشقى پر كرده است ، مثل داستان مجنون عامرى و ليلا ؛ تمام اينها - عشقهاى جنسى است و جز اين چيز ديگرى نيست .
گروهى عشق را - همين عشق انسان به انسان را كه بحث دربارهء آن است - دو