حضرت بود و حضرت ( صلى اللّه عليه و آله ) لب مبارك خود ميجنبانيد امّ سلمه گويد گوش فرا داشتم كه چه ميگويد با حق سبحانه مناجات ميكرد و ميگفت : الهى امّت مرا از آتش دوزخ نجات ده و حساب قيامت بر ايشان آسان گردان من گفتم يا رسول اللّه شما را چه حالست فرمود كه بدرود باش كه اندك زمانى بگذرد كه تو آواز من نشنوى ناگه مرتضى ( عليه السلام ) از در درآمد و گفت يا رسول اللّه در واقعه ديدم كه زرهى پوشيدهام ناگاه آن زره از من جدا شد و من بىزره بماندم حضرت ( صلى اللّه عليه و آله ) فرمود كه يا على آن زره كه پناه تو بود من بودم ، حالا وقت آن است كه من درگذرم و تو تنها بمانى اى على بعد از من بسى امور مكروهه به تو رسد بايد كه تنگدل نشوى و طريق مصابرت پيشگيرى و چون بينى كه مردم دنيا را اختيار كنند بايد كه تو آخرت اختيار كنى و بدان كه اوّل كسى كه در لب حوض كوثر به من رسد تو خواهى بود ناگاه فاطمه ( عليها سلام ) از در درآمد و گفت يا رسول اللّه در خواب ديدم كه ورق مصحفى دارم و از آنجا قرآن ميخوانم ناگاه آن ورق از نظر من غايب شد حضرت ( صلى اللّه عليه و آله ) فرمود : كه اى فرزند دلبند آن ورق منم كه از چشم تو غايب خواهم شد و تو از من دور خواهى ماند و در اثناى اين حال حسن ( ع ) و حسين ( ع ) درآمدند گفتند اى جدّ بزرگوار ! هر يك از ما چنان در خواب ديديم كه تختى در هوا مىرفت و ما در زير آن تخت سرها برهنه كرده مىرفتيم حضرت رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) فرمود كه اى جانان جدّ ! آن تخت تابوت من است كه بردارند و شما در زير آن فرقهاى مبارك برهنه كرده و گيسوهاى مشكين پراكنده ساخته ميرويد .
امّ سلمه ميگويد كه : « از اين واقعات و تعبير سيد كائنات عليه افضل التحيات خروش از اهل بيت برآمد و ديدهها از اثر هجران ، گريان شد و جانها از شرر حرمان ، بريان گشت . »
جانم در آتش است كه جانان همىرود * سيلاب خون ز ديده گريان همىرود
يعقوب را ز يوسف خود دور ميكنند * خاتم مگر ز دست سليمان همىرود
آدم وداع سايهء طوبى همىكند * خضر از كنار چشمهء حيران همىرود
دردا كه گوهريست گرانمايه صحبتش * دشوار دست داده و آسان همىرود