چو پيدا كرد در خود ياس را آب * نفهميد آن همه احساس را آب
چو نوميدانه آن دم آرزو كرد
لب خشكيدهى عباس را آب
*
هنوز اسطورهى احساس پيداست * ميان داسها آن ياس پيداست
هنوز آن دورها بىدست پيداست
پى آب آورى عبّاس پيداست
*
عجب پاييز زردى ، ياس من كو * نكشت اين غم مرا احساس من كو
نمىخواهم نمىخواهم دگر آب
خداوندا عمو عبّاس من كو ؟
* * *
سفر :
راه مانده است و پاى آبلهدار * شن و صحرا و خشم قافلهدار
سفر اين بار ، داغدار و اسير * آه با دست و پاى سلسلهدار
روز ، سيلى و تازيانه و زخم * شب ، سياه و بلند و نافلهدار
اين طرف اشكهاى پاك و زلال * آن طرف خندههاى مسألهدار
سرد و ساكت به شيشه مىماند * مرد آن آسمان چلچلهدار
علقمه مانده شرمسار از خود * مىرود كاروان از او گله دار
سفر آنگاه انتهايش نيست * باز راه است و پاى آبلهدار