گاه بلوغ است خدا را بريز * از خُم اخلاص ، صفا را بريز
باده مخواه اينهمه خالى مرا * هست به مى همت عالى مرا
تشنهى آيم ؟ نه ؛ خدا شاهد است * تشنهى مرگم ، و بلا شاهد است
هرچه بلا هست به جانم بريز * تا بشوم در طلبت ريزريز
دست و دل و ديده فداى تو باد * اينهمه از بهر رضاى تو باد
گر تو نباشى همه عالم مباد * سايهات از اهل ولا كم مباد
گفت حسين بن على با نگاه * سِرّ پس پرده و اسرار راه
« اى تو علمدار سپاه حسين * ماه بنى هاشم و ماه حسين
وى قمر لشگر هفتاد و دو * تاج سر لشگر هفتاد و دو
مىروى و مىرود از دل قرار * مىروى و مانده زمين ذو الفقار
مىشكند پشت حسينت ولى * مىشود اسرار على منجلى »
بعد سخنها كه بدينسان گذشت * حضرت عباس هم از جان گذشت
شد دگر از دست ، توان و شكيب * نصرُ من اللّه و فتحٌ قريب
معركه ماند و عَلَمى بىسوار * ناله و فرياد و غمى بىشمار
آب كه از مشك ابا الفضل ريخت * آينه از اشك ابا الفضل ريخت
آينهها جلوهى ساقى شدند * هرچه شكستند ، اياغى شدند
گشت عدو باعث تكثير نور * كرد خدا باز به نوعى ظهور
دشت ، پر از حضرت عباس شد * كرب و بلا مزرعهى ياس شد
عطر شهادت همه جا را گرفت * دست خدا ، دست خدا را گرفت
شد ز كفم باز توان و شكيب * نصر من اللّه و فتحٌ قريب « 1 »
هامش
( 1 ) - نيزه بر يزيد ، ص 31 - 40 .