آه ذو الجناح !
ذو الجناح بىسوار !
كم حسين نازنين
ذو الجناح ، خيره سمت قتلگاه
خيره سمت مصحفى كه برگبرگ گشته بود . . .
از نگاه كودكان فرات مىدميد
از گلويشان ، شعلهشعله ، آه
دستهدسته اشك
در ميان صحن گونههاى ذو الجناح بيقرار
سينه مىزدند
آسمان كبود مىنمود
سمت خيمههاى خشم و خوف و خون به گوش مىرسيد
ضجّههاى تلخ رود ، رود . . .
* * *
آبروى ميدان :
اين جوان كيست كه در قبضهى او توفان است * آسمان ، زير سُمِّ مركب او حيران است
پنجه در پنجهى آتش فكند - گاه نبرد - * دشت ، از هيبتِ اين معركه ، سرگردان است
مشك بر دوش گرفتهست وَ دل را در مشت * كوهمردى كه همه آبروى ميدان است
تا كه لب تشنه نمانند غريبان ، امروز * مىرود در دل آتش ، به سرِ پيمان است
اين طرف ، كوه جوانمردى ، ايثار و شرف * روبرو ، قوم جفا پيشه و سنگستان است
صف به صف مىشكند پشتِ سپاه شب كيش * آذرخشىست كه غرّندهتر از شيران است
خيره بر خيمهى زينب ( س ) شده و مىنگرد * كودكى را كه تمامى عطش و گريان است
سمت خون ، علقمه در آتش و در سمت عطش * خيمهها شعلهور و باديه اشك افشان است
اين كه بر صفحهى پيشانى او حك شده است * آيههايى است كه در سورهى ( الرّحمن ) است