يك آسمان ستاره به ماه رخش ، ز اشك * مىرفت ، يك ستاره به هفت آسمان نداشت
در تركش دلش كه دو صد تير آه بود * مىبرد و غير قامت زينب كمان نداشت
* * *
قحط آبست و صدف ، از رنگ گوهر شد خجل * هم ز مادر ، طفل و ، هم از طفل ، مادر شد خجل
كافرى ، از بس كه زان مسلم نمايان ديد ، دين * سر به پيش افكند و ، در پيش پيمبر شد خجل
هاجرى ، زمزم پديد آورد و ، طفلش تشنه بود * سعى ، بىحاصل شد و زمزم ، ز هاجر شد خجل
با عمو مىگفت طفلى ، تشنه كامم خود ، و ليك * سرفرازم كن ، رباب از روى اصغر شد خجل
مشك خالىّ و ، دلى پر از اميد ، آورده بود * وز رخ بىآب و رنگش ، آب آور شد خجل
سخت سقّا بهر آب و آبرو كوشيد ليك * عاقبت كوشش ، ز سعى آن فلك فر ، شد خجل
مايهى آن پايه همّت گشت نوميدى ز آب * وز لب خشكيدهى او ديدهى تر ، شد خجل
روح غيرت ، جان مردى ، ذات عشق ، اصل وفا * هر يك از آن ساقى در خون شناور شد خجل
كام پور ساقى كوثر نشد تر از فرات * وز رخ ساقىّ كوثر ، حوض كوثر شد خجل
ز آن طرف ، عباس از طفلان خجل زين سو ، حسين * آمد ، و ديد آن فتوّت ، از برادر شد خجل
خواست برخيزد به پا بهر ادب ، دستى نبود * و آن قيامت قامت از خاتون محشر شد خجل
ريزش اشكت كند « انسانيا » اين سان سخن * بىسخن ، زين درفشانى ، درّ و گوهر شد خجل
* * *
اگر بر آستان خوانى مرا خاك درت گردم * وگر از در برانى ، خاك پاى لشكرت گردم
به دامانت غبارآسا نشستم ، بر نمىخيزم * وگر بفشانىام چون گَرد بر گِرد سرت گردم
على ، شير خدا باب تو ، شير خود به قاتل داد * تو اى دلبند او مپسند نوميد از درت گردم
دل و جانم ز تاب شرم همچون شمع مىسوزد * بده پروانه تا پروانهوش خاكسترت گردم
به دربارت اگر بارم دهى بارى ، زهى عزّت * و ليكن با چه رويى روبهرو با خواهرت گردم
ببين از كردهى خود سر به پيشم سربلندم كن * مرا رخصت بده تا پيشمرگ اكبرت گردم
به صد تعظيم نام فاطمه آرم به لب زان رو * كه خواهم رستگار از فيض نام مادرت گردم
اگر باشد به دستم اختيار از بعد سر دادن * سرم گيرم به دست و باز برگرد سرت گردم