مىگريست
مثل بهار
بر لالههاى نور
كه از خاك
مىدميد
*
فرياد كيست
مىگذرد
از كبود چرخ
فرياد كيست كه ناگاه
مىلرزد
آسمان و زمين
آفتاب و ماه
*
خوابى چنان شگفت
كه تنها
تو ديدهاى
گاهى كه در شبانهى غربت
با ياد آشناى پدر مىگريستى
اين لالهزار خرد
اسيرىست
از كاروان نور كه مىرفت « 1 »
هامش
( 1 ) - ميراث عشق ؛ ص 401 - 403 .