چو زان ماست رسالت ، نصيب ماست شهادت * بدين رسالت حق هم ، پاسدارانيم « 1 »
ناتمام :
خورشيد رفته است ولى ساحل افق * مىسوزد از شرارهى نارنجىاش هنوز
وز شعلههاى سرخ شفق ، نقش يك نبرد * تابيده روى آينهى آسمان روز
*
گرد غروب ريخته در پهن دشت رزم * پايان گرفته جنبش خونين كارزار
آن جا كه برق نيزه و فرياد حمله بود * پيچيده بانگ شيههى اسبان بىسوار
*
پايان گرفته رزم و به هر گوشه و كنار * غلتيده روى بستر خون ، پيكرى شهيد
خاموش مانده صحنه و گويى ز كشتگان * خيزد هنوز نغمهى پيروزى و اميد
*
اين دشت غم گرفته كه بنشسته سوگوار * امروز بوده پهنهى آن جاودانه رزم
اينك دو سوى صحنه ، دو هنگامه ديدنى است * يك سو لهيب آتش و يك سو غريو بزم
*
اين دشت خون گرفته كه آرام خفته است * امروز بوده شاهد رمزم دلاوران
اين دشت ديده است يكى صحنهى شگفت * اين دشت ديده است يكى رزم بىامان
*
اين دشت ديده است كه مردان راه حق * چون كوه در برابر دشمن ستادهاند
اين دشت ديده است كه پروردگان دين * جان بر سر شرافت و مردى نهادهاند
*
اين دشت ديده است كه هفتاد تن غيور * بگذشتهاند از سرو سامان و زندگى
بگذشتهاند از سرو سامان كه بگسلند * از پاى خلق رشتهى زنجير بندگى
*
امروز زير شعلهى خورشيد نيمروز * بر پا شده رايت به شكوه انقلاب
باليده است قامت آزادگى و عشق * تا بر فراز معبد زرّين آفتاب
*
از پرتو جهندهى شمشيرهاى تيز * خورشيدها دميده به هنگام كارزار
بانگ حماسههاى دليران راه حق * رفتهست تا كرانهى آفاق روزگار
*
خورشيد رفته است و به پايان رسيده رزم * اما نبرد باطل و حق مانده ناتمام
هامش
( 1 ) - ليلة القدر ؛ ص 129 - 130 .