التهاب دل از آن كمتر نشد * كامش از جام امامتتر نشد
شوق آتش جان به دل جوشيده بود * چشمهى آب بقا نوشيده بود
سوز دريا بين كه ماهى در شنا * پاى از آن پس مىكشد با قهقرا
اصغر اينجا شد نشان تيركين * برفتاد از خاتم دل ، چون نگين
كودكى در عشق ، استاد كهن * تشنهى خون لب نشسته از لبن
كرد حيران عشق را خون خوردنش * در دم پيكان تبسّم كردنش
شعلهاى افشاند و آنگه شد خموش * شمع سان آن گل عذار لالهپوش
زان تبسّم گريه را ، از ياد برد * نكهت گل بود ، گويى باد برد