آمد بلرزه گُنبد گردونِ نيلگون * خيل مَلك ز پَرده نمودند سر برون
ديدند پارهپاره فتادست پيكرى
آه از دمى كه پرتو چشمان بو تراب * گفتا بيا به ياريم اى شاه با شتاب
تا در بَرش رسيد شهنشاه مُستطاب * مه را به خاكِ تيره نگون ديد آفتاب
زان صحنه شاه كرد به پا شور محشرى
گفتا كه خم شد از غمِ هجرت مرا كمر * اى سرو راست ديده گشا و به من نگر
آمد زمان وصل مرا و تو را به سر * آخِر تو را چگونه توانم كِشم به بَر
دستت ز تن جداست ز كين ستمگرى
( قاضى ) هر آنكه اشك فشاند به خاك او * يا توتياى ديده كند خاكِ پاك او
يا شرح غم دهد ز تنِ چاك چاك او * آرد به ياد حالت اندوهناك او
دارد به صبح و شام دلِ پُر ز آذرى