با چنين طوفان گل ريزى ، چه گلهايى شكفت * كس نمىداند ، خزان يا نوبهار زينب است
گلشن آل خليل از آتش بيداد سوخت * عقل در حيرت ازين صبر و قرار زينب است
از اسارت در ره آزادى او را ننگ نيست * بلكه فرمان بردن از كفّار ، عار زينب است
خطبه خواند چون على با آن حياى فاطمى * ياد بودِ مش پيغمبر ، وقار زينب است
نطق كردن در خيابان ، بين آن غوغاگران * با وجود حضرت سجّاد ، كار زينب است
كوفه شد غرق سكوت آنگه كه فرمود « اسْكُتُوا » * رشتهى جانها مگر در اختيار زينب است ؟
يادبود احتجاج و نطق زهرا تازه شد * رنگ قرآن ، در كلام زرنگار زينب است
حفظ جان حضرت سجّاد ، از تيغ عدو * جلوهاى از روح زهرا ، شاهكار زينب است
داد فتوى عاشقان را سرشكستن جايز است * چوب محمل ، شاهد اين ابتكار زينب است
روز عاشورا كه شد روشنگر جان بشر * سايهى غمهاى آن ، از شام تار زينب است
گشت ظالم عاقبت از تخت عزّت سرنگون * فتح مظلومان ، ز يُمن اقتدار زينب است
اين عَلَمهاى سياه و اين همه افغان و آه * پرچم فتح و سرود افتخار زينب است « 1 »
* * *
چو باده نرگس مستت ، بهانه داد به دستم * سبوى هوش به سنگ گران عشق شكستم
به باد ساقى كوثر ، شدم به بزم تو سقّا * ز شوق بىخبر از خويش و از ولاى تو مستم
شده است خانهى دربست دل ، حريم خيالت * كه باب چشم اميدم به روى غير تو بستم
چو شمع بر لب ساحل ، اگر چه پاى بر آبم * ولى به ياد تو سوزان ، ز پاى تا به سر ستم
نمىرسى به لبانم ، اگر چه تشنهام اى آب * كه سربلند چو كوهم ، نه پيش پاى تو پستم
مگير آتشم از دل ، كه آبروى من است اين * مكن ذليل چو خاكم ، نه من هواى پرستم
لواى فتح من از آن در اهتزاز بماند * كه در هواى تو اى گل ، دمى ز پا ننشستم
چو ميوه داد فراوان ، درخت بشكند از بار * ثمر چو داد نهالم ، چه غم اگر كه شكستم
دو دست من ثمرم بود و پيش پاى تو افتاد * خجل ز هديهى ناقابلم به پيش تو هستم
گرفته دست نيازم هميشه دامنت اى شاه * ز پا فتادهام اكنون بيا بگير تو دستم
« حسان » اگر دهدت مى ، بگير از كف ساقى * كه من ز رطل گرانش ز هست و نيست بر ستم « 2 »
هامش
( 1 ) - خلوتگه راز ؛ ص 220 و 221 .
( 2 ) - همان ؛ ص 1139 .