بُد پاسدار خون خداوند و كس چون او * پاس حريم عترت خير البشر نداشت
لب خشك و كام خشك برون آمد از فرات * ياور به غير خون دل و چشم تر نداشت
تا مشك آب را برساند به كودكان * جز سوى خيمهگاه به سويى نظر نداشت
شد حملهور به دشمن و بهر دفاع دين * جز سينه پيش نيزه و خنجر سپر نداشت
رايت به دوش و مشك به دندان دريغ و آه * دستى كه تا ز خويش كند دفع شر نداشت
با عشق پاك در ره معشوق جان سپرد * عقل اين چنين گذشت گمان از بشر نداشت
سر داد و دست داد و فدا كرد هرچه داشت * از دامن امام زمان دست برنداشت
* * *
ساقى بزم كربلا :
تا بجوشد ز حوض كوثر ، آب * تا بگيرد ز ابر گوهر ، آب
تا كه جارى ز چشمهى زمزم * هست در كعبهى منوّر ، آب
تا بود برقرار كون و مكان * تا بود در زمين شناور آب
« و من الماء كل شىء حىّ » * يافت اين منزلت ز داور ، آب
بهر كابين حضرت زهرا * شد مقدّر ز حىّ اكبر آب
گرچه جانبخش و جانفزا باشد * تا قيامت بود مكدّر ، آب
نقش لب تشنگان كرب و بلا * تا ابد نقش خون زده بر آب
وا مصيبت كه دشمن بد كيش * بست بر عترت پيمبر ، آب
ساقى بزم كربلا عباس * شد روان تا كند مسخّر ، آب
كام عطشان ميان شطّ فرات * خواست تا نوشد آن غضنفر ، آب
ياد لعل لبان خشك حسين * ريخت از كف به ديدهى تر ، آب
مىكشند انتظار ، اهل حرم * تا بيارد براى اصغر ، آب
عاقبت از خدنگ زهرآگين * شدش از خون ديده احمر ، آب
رفت سقاى تشنه سوى جنان * تا بنوشد ز حوض كوثر آب
* * *
باز دميد از افق مهر دلاراى دين * بار دگر شد برون ، دست حق از آستين
گردش دور قمر شد به محرّم قرين * شور قيامت به پا گشته به روى زمين
به هرطرف بنگرى چو دولت فرودين
بود به پارايت زادهى حبل المتين
زمانه بار دگر فكنده طرح بلا * شد از افق آشكار هلال ماه خدا
نشسته گرد الَم به جان اهل ولا * ز قتل آل على به عرصهى كربلا
شده سراسر جهان به محنت و غم قرين
ز چرخ خيزد خروش بود مكدَّر زمين