هر چند روا داشت فلك بر تو ستمها * از ماتم مرگ پدر و داغ برادر
در كربّ بلا شد ز دم باد مخالف * گلهاى گلستان نبى پيش تو پرپر
تعليم تو از مكتب دين بود و از آن رو * دين يافته از دولت تبليغ تو زيور
هرچند كه آن قوم ستمكار جفا كيش * بردند به غارت ز سر پاك تو معجر
بر خيل اسيران ، تو در اين نهضت عُظمى * بودى ز وفا در همه جا مونس و ياور
جانها به فداى تو كه بر يارى قرآن * بودى به جهان مجرى فرمان پيمبر
در كوفه شد از خطبهى غرّاى تو ويران * كاخ ستم زادهى سفيان ستمگر
از شام غمانگيز تو عالم همه حيران * در قيد اسارت شدت آفاق مسخّر
اى سرور و سرخيل زنان يار يتيمان * اى كشتى طوفان زده را حلم تو لنگر
انگشت به دندان شده از صبر تو ايوب * در خدمت تو بسته كمر مريم و هاجر
اى شمسهى ايوان جلالت كه فلك را * بر خاك قدوم تو ز اخلاص بود سر
كس را به جز از درگه لطف تو نشايد * كز بهر گدايى برود بر در ديگر « 1 »
* * *
خطاب به امام سجاد ( ع ) :
اى تشنهاى كه بر لب دريا گريستى * از ديده خون ز مرگ احبّا گريستى
تنها نه بهر تشنه لبان اشك ريختى * ديدى چو كام تشنهى سقا گريستى
بيمار و زار و خسته و بىيار و بىمعين * عمرى درين مصيبت عظمى گريستى
يعقوب آل عصمت اگر خوانمت رواست * چون در فراق يوسف زهرا گريستى
آن جا پدر ز هجر پسر گريه كرد ليك * اين جا تو در مصيبت بابا گريستى
چون سال بعد واقعهى جانگداز طف * در آتش فراق تو تنها گريستى
گاهى به ياد وقعهى خونين كربلا * گاهى به ياد شام غم افزا گريستى
بگذشت چون به پيش رخت سرو قامتى * بر قلب داغديدهى ليلى گريستى
در ماتم سه سالهى بىياور حسين * بر سوز آه زينب كبرى گريستى
بودى مدام صائم و قائم تمام عمر * روز اشك غم فشاندى و شبها گريستى « 2 »
* * *
پاسدار خون خدا :
شمعى كه جز شرار محبت به سر نداشت * مىسوخت ز آن كه شام فراقش سحر نداشت
وا حسرتا كه هالهى غم بر رخش نشست * مهرى كه تاب ديدن رويش قمر نداشت
عباس شمع بزم شهيدان كه همچو او * گنجور دين به گنج فضايل گهر نداشت
هامش
( 1 ) - فروغ ايمان ؛ ص 180 .
( 2 ) - همان - ص 279 .