صد عندليب در حَرَمت آشيان گرفت * هر چند سوخت خار و خسى آشيان تو
چون آستان قرب خدا آشيان توست * ما راست آسمان دعا آستان تو
هر چند خود امان ز بد ما نيافتى * ما را بس است از بد عالم امان تو
روى دل « امير » مگردان ز سوى خويش * اى كعبهى دل همه كس در ضمان تو
شايد كه سر كشد به فلك همچو بيت من * بيتى كه يابم از تو به قرب جنان تو
لا ، بل كه بس به هر دو جهانم از آنچه هست * اشك روان به ماتم خون روان تو
از تو قبول از من و از اشك چشم من
وز من سلام بر تو و بر دودمان تو « 1 »
هامش
( 1 ) - ديوان اميرى فيروز كوهى ؛ ص 500 - 508 .