پس گفت : كاى گروه چه گوييد در جواب * خواهد چو دادِ ما ز شما داور حسين ؟
جنبان شود زمين قيامت ز اضطراب * گيرد چو ساق عرشِ علا مادر حسين
گريان شود جن و ملك چون به روز حشر * گيرد به گريه دامن جد ، دختر حسين
اجر نبى مودّت قُربى مگر نبود * گرديد پس جدا ز چه از تن سر حسين
داغى نباشد اينكه رود سوز او برون * تا روز حشر از جگر خواهر حسين
بگذشت آنچه بر دل زينب ز درد و غم
بگذشتى ار به كوه فرو ريختى ز هم
9
در دشت كين سكينه چو بر شاه دين گريست * برخاست شورشى كه زمان و زمين گريست
گريان شدند يكسره كروبيّان قدس * كرسى به لرزه آمد و عرش برين گريست
ابليس شد ز كرده پشيمان و شرمناك * جبريل ناله كرد و رسول امين گريست
بر آسمان فرشته ز غم جامه چاك كرد * وز سوز دل به خلد برين حور عين گريست
اسبان به زير زين و ستوران به زير بار * از درد هر كه بود در آن دشت كين گريست
از تاب خشم ، آتش دوزخ زبانه زد * بر خود جهان ز بيم جهان آفرين گريست
چون لاله رنگ روى زمين چون گه وداع * از سوز دل بر آن تن چون ياسمين گريست
پس گفت : « اى پدر ز چه بر خاك خفتهاى
بىسر به خاك با تن صد چاك خفتهاى ؟ »
10
آن تن كه بود دامن زهراش جاى خواب * عريان فتاده بود سه روز اندر آفتاب
زان لعل لب كه آب حيات رسول بود * كردند كوفيان جفا پيشه منع آب
چون آب بهر كودك بىشير خويش خواست * از كينه جز به تير ندادش كسى جواب
روزى كه خلق جمله برآرند سر ز خاك * بر دستها گرفته ز اعمال خود كتاب
سيماب وار لرزه به عرش برين فتد * چون از پس سرادق عزّت رسد خطاب
افكنده انبيا همه از بيم سر به زير * در كوه و دشت لرزه از هيبت عتاب
با نامهى سيه چه بود عذر آن گروه * آيند سرافكنده چو در موقف حساب
ترسم كه دست خويش چو زهرا بر سر زند
دوزخ به خشم آيد و بر خشك و تر زند
11
چون سوى شام قافلهى كربلا شدند * گفتى ز شهر غم به ديار بلا شدند
فرياد « الوداع » برآمد ز اهل بيت * در قتلگاه از شهدا چون جدا شدند
سرها ز تن شدند به فرسنگها جدا * بر عزم ره روانه چو قوم دغا شدند