ابر بلا برآمد و بر خاك خون گريست * باد فنا وزيد و هوا پرغبار شد
حورا چو گل به خلد برين جامه بردريد * رضوان دلش چو لاله ز غم داغدار شد
از دود آه پردگيان چرخ شد سياه * وز خون زمين ماريه چون لالهزار شد
گريان ز پرده دختر زهرا برون دويد * زهرا به خلد از غم دل بىقرار شد
اسبى كه بود سبط پيمبر بر او سوار * ناگاه سوى خيمه روان بىسوار شد
آمد به سوى خيمه چو با زين واژگون
از ديدهى سپهر ز اندُه چكيد خون
6
چون شاه دين به خاك درآمد ز پشت زين * بنهاد روى خويش به شكرانه بر زمين
ابرى نديد بر سر آن دشت ، غير تيغ * قصدى نيافت در دل آن قوم ، غير كين
هرجا فكنده ديد گلى ياسمين عذار * هر سو فتاده يافت مهى مشترى جبين
بر صبر او ز جملهى كروبيّان قدس * برخاست در صوامع افلاك آفرين
خاكى كه غرقه گشت به خون گلوى او * بردند بهر غاليه « 1 » موى حور عين
از داس كوفيان جفا پيشه شد تهى * باغ نبى ز لاله و شمشاد و ياسمين
بگريست وحش و طير بر آن جسم كزو ربود * ديو پليد شوم هم انگشت و هم نگين
گفتى رسيده وقت كه عالم شود خراب
وز باد قهر كشته شود شمع آفتاب
7
چون اهل كوفه دامن كين بر ميان زدند * دامن بر آتش غم خلق جهان زدند
چون هاله گرد ماه به يكباره اهل بيت * صف حلقهوار گرد امام زمان زدند
از كوفيان چو آب طلب كرد ، در جواب * تير سه شعبهاش ز جفا بر دهان زدند
كردند حلق كودك او را نشان تير * تير جفا چگونه ببين بر نشان زدند
خستند بوسهگاه نبى را به تيغ تيز * وز كين سر مبارك او بر سنان زدند
در خيمهاش به كينه زدند آتشى چنان * كز او شرر به خرمن هفت آسمان زدند
آواز « الفراق » برآمد ز كشتگان * چون بانگ « الرحيل » بر آن كاروان زدند
بود از نفاق چونكه سرشت و نهادشان
گفتى كه نيست نام پيمبر به يادشان
8
بگذشت سوى معركه چون خواهر حسين * در بركشيد غرقه به خون پيكر حسين
زد نعرهاى كز او جگر آسمان شكافت * از مهر لب نهاد چو بر حنجر حسين
هامش
( 1 ) - غاليه : بوى خوشى است مركب از مشك و عنبر و جز آن به رنگ سياه كه موى را بدان خضاب كنند .