مرثيه :
گلستان روى اصغر چونكه آيد در خيالم * غنچه پيكان گردد اندر چشم و چون بلبل بنالم
غنچهى پيكان چو بر حلق على اصغر آمد * خون روان شد جاى آب از چشم و شد شوريده حالم
موى مشكين على اصغر چو از خون گشت رنگين * سال و مه از مويه مويم ، روز و شب از ناله نالم
ياد ياقوت لب لعل على اصغر كنم چون * خاك با دم گر نگردد دامن از خون مال مالم
قمرى باغ حسينى از نوا افتاد من چون * با هزاران شور همچون بلبل شيدا ننالم
با دو چشم تر سكينه گفت با عباس كاى عم ! * خشك شد مرجان لعل اصغر شيرين مقالم
خيز و بنشانش عطش از جرعهى آبى و بنشان * آتش دل را كه از سوزش زبان گرديده لالم
خيز و مادر لحظهيى بنشين و بنشان آتش دل * كز جفاى چرخ شام هجر شد صبح وصالم
بر سر نعش على اكبر بزارى گفت ليلى * كز غمت مجنون شدم بر پا نه از گيسو عقالم
مو بمو شرح پريشانى ليلى تا شنيدم * همچو گيسوى على اصغر پريشان گشت حالم
راستى چون در گلستان بنگرم سرو و گلى را * قامت و روى على اكبر آيد در خيالم
ماه چون خورشيد كسب از سايهى من نور كردى * اين زمان از جور گردون زرد رو همچون هلالم
ماه رويم منخسف از سيلى شمر و سنان شد * من كه اندر ابر خجلت رفت خورشيد از جمالم
گر هزاران كوه قافم هست عصيان غم ندارم * تا چو « عنقا » چاكر و مدحتگر معصوم و آلم
* * *
چون لب خشك على اصغر آيد در خيالم * خوشتر اين باشد زبان گردد بكام از غصه لالم
راستى آن به كه گردد مژّگان پيكان بچشمم * غنچهى لعل على اصغر چو آيد در خيالم
گشت مالامال خون قنداق اصغر چون ز پيكان * دامن از سيلاب اشك آن به كه گردد مال مالم
گفت اندر قتلگه با نعش شاه دين سكينه * كاى پدر نه بر سرم نك دستى و بشنو مقالم
سوختم از آتش دورى مسوزان بيش از اينم * ساختم با درد مهجورى بپرس آخر ز حالم
گرددم افزون پريشانى و روزم شب نمايد * گيسوى مشكين قاسم چونكه آيد در خيالم
از خروش زينب بىيار محزون در خروشم * وز ملال خاطر كلثوم دلخون پر ملالم
تار گيسويم بچنگ ظالمى افتاد و از كين * گوشوارم برد و داد از زخم سيلى گوشمالم
عذرخواهان شاه گفتش كز كجا دست و سر آرم * منكه از سم ستوران مخالف پايمالم
زير خنجر شاه دين با شمر گفت اى ظالم دون * از طپش در التهابم وز عطش در اشتغالم
گر ترا مقصود قتل من بود آن تيغ و آن سر * ديگر اى ظالم چه مىخواهى تو از اهل و عيالم
زد عطش آتش بجانم سوخت مغز استخوانم * آخر اى بىرحم سنگين دل ترحّم كن بحالم
منكه جبريلم ز خدمت سرور خيل ملك شد * چون شد اكنون پايمال مركب اهل ضلالم
خوشتر آن باشد گلستان حسينى خشك چون شد * روز و شب در قاف غم « عنقا » چو بلبل مى بنالم
* * *