با اين همه حكايت دارم يكى سوال * راضى به يك جواب ، كنون از شما منم
بر اين محمّدى كه مؤذن دهد اذان * اى شاميان نبيره ، يزيد است يا منم ؟
گوييد اگر يزيد بود ، اين بود دروغ * گوييد اگر منم ز چه در اين جفا منم
پرسيد اگر كه هست مرا باب تاجدار * درّ يتيم خامس آل عبا منم
پرسيد گر ز نام من اى قوم كينهجو * بىكس منم ، غريب منم ، مبتلا منم
بيمار و داغديده و بىيار و بىمعين * زين العباد بىكس و بىآشنا منم
آن بىمعين كه ديده سرِ باب خويش را * از تن جدا ز خنجر شمر دغا « 1 » منم
آن بىكسى كه نعش پدر را ز بعد قتل * ديد از سُمِ ستورِ ستم توتيا ، منم
آن بىكس كه روز ورودم به شام غم * بستند دست او ز جفا از قفا منم
آن بىكسى كه در سر هر كوچه ريختند * آتش به فرقش از ره جور و جفا منم
آن خستهى عليل كه او را به روز و شب * خشت خرابه بود ز غم متكّا منم
آن سر برهنهاى كه نگهداشتى به پاى
در بزم عيش خويش يزيد از جفا منم « 2 »
* * *
اى خسروى كه مالك ملك خدا تويى * مقصود ز آفرينش ارض و سما تويى
خود زادهى نبىّ و ولى آن كه از ازل * يارى نموده بر همهى انبيا تويى
از ماسوا سواى تو منظور حق نبود * زيرا ز ماسوايى و از ماسوا تويى
پوشيده نيست پيش تو اسرار كاينات * زيرا كه محرم حرم كبريا تويى
اى گوهر يگانه كه از صافى صفات * از پاى تا سر آيينهى حق نما تويى
با آنكه بود آب روان مهر فاطمه * آن كس كه تشنه شد سرش از تن جدا تويى
هر كشته را كنند سر از پيش رو جدا * شاهى كه شد جدا سر او از قفا تويى
آن توتيّاى ديدهى مردم شهى كه شد * در زير سُمّ اسب ، تنش توتيا تويى
اى دستگير خلق پس از سر جدا شدن * آن كس كه دست او ز جفا شد جدا تويى
هر مطبخ از چراغ منير است و آن كه داد * از شمع چهره ، مطبخ خولى ضيا ، تويى
بر نعش هر شهيد لباسش بود كفن * عريان كسى كه رفت به خاك جفا تويى
آن كعبهى اميد كه اندر مناى دوست * بنموده عون و اكبر و اصغر فدا تويى
شاهى كه فراز نى از كوفه تا به شام * چشمش بدى به خواهر غم مبتلا تويى
هر مرغ را فغان به بهار است « جوديا »
مرغى كه چهار فصل بود در نوا تويى
* * *
هامش
( 1 ) - دغا : نابكار ، پليد ، حيلهگر .
( 2 ) - ديوان كامل ميرزا عبد الجواد جودى خراسانى ؛ ص 44 .